ميرزا حسن حسينى فسايى

388

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

در اين سال [ 931 ] : حكومت و ايالت مملكت فارس به نواب شجاع الدين غازى خان ذو القدر تواچى ، شفقت گرديد و حمزه سلطان با سپاه فارس احضار شده وارد قزوين گشته به اردوى اعلى پيوستند . در سال 935 : كه عيد نوروز در سلخ جمادى الآخره اين سال بود ، حضرت شاه طهماسب از شهر قزوين با سپاه آماده خود به جانب خراسان نهضت فرمود و جماعتى از امراء را مأمور داشت كه پيش از سپاه نصرت‌پناه به صوب خراسان رفته ، جماعت اوزبكان را عذر خواسته يا اسير و مقتول داشته باشند و چوهه « 1 » سلطان و محمد خان ذو القدر اوغلى به جانب دامغان رفتند و زيش « 2 » بهادر را كه از جانب عبيد اللّه خان اوزبك والى آن بلده بود كشته ، حصار شهر را تصرف نمودند . در ماه مبارك رمضان همين سال [ 935 ] : پادشاه بىهمال وارد مشهد مقدس شده ، احرام زيارت و طواف مرقد حضرت امام هشتم على بن موسى الرضا را بسته به آن سعادت فائز گرديد و چون عبيد اللّه خان خود را مرد ميدان سپاه قزلباش ندانست ، از شهر هرات فرار كرده ، به جانب بخارا شتافت و خدمت كوجم خان ، پادشاه تركستان رفت و چنان جلوه داد كه سپاه قزلباش به عزم يورش تركستان و ماوراء النهر از مشهد مقدس حركت نموده‌اند « 3 » و در تمام تركستان اين اخبار را منتشر ساخت و پادشاهان چنگيزىنژاد را با هم موافق نموده ، با سپاه بيش از مور ، از ممالك ماوراء النهر و فرغانه و تركستان و اندگان « 4 » و اترار و كاشمر و خوارزم و قلماق و قزاق و قراختا « 5 » و تركمانان دشت قبچاق و هشتاد نفر پادشاه ممالك توران و چين ، از آب آمويه گذشتند . در كتب تواريخ شماره آن سپاه را دويست و پنجاه هزار نفر نوشته‌اند و چون اين خبر به گوش هوش تيغ‌بندان پادشاهى رسيد ، اظهار سرور نموده به جانب دشمن نهضت نموده ، مترصد قرب جوار بودند تا آنكه در نواحى جام تلاقى دوست و دشمن شده ، هر دو گروه كوه شكوه ، مستعد قتال شدند و پادشاه دين‌پناه جبين اخلاص بر خاك نياز سوده ، عرض مسئلت را به درگاه كريم چاره‌ساز نمود و ميمنه سپاه را به جوهه سلطان تكلو و حسين خان شاملو و احمد سلطان استاجلو ترتيب داد و ميسره لشكر ظفر اثر را به حمزه سلطان ذو القدر « 6 » سردار سپاه مملكت فارس و محمد خان - ذو القدر اوغلى « 7 » سپرد و يعقوب سلطان قاجار را باشليغ « 8 » ساخت و ذات مرتضوى صفات پادشاهى در قلب سپاه نصرت‌پناه ، لواى اقبال افراخت و پادشاهان تركستان هر يكى با سپاه خود در

--> ( 1 ) . در عالم‌آراى عباسى ، ( ج 1 ، ص 47 ) ، ( جوهه سلطان ) . ولى در روضة الصفا ، ( ج 8 ، ص 47 ) : ( چومه سلطان ) است . و در احسن التواريخ روملو ، ص 198 : ( چوهه ) است . ( 2 ) . در متن : ( زنيش ) ، ر ك : خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 178 ، و احسن التواريخ روملو ، ص 212 و روضة الصفا ، ج 8 ، ص 47 ، و در عالم‌آرا ج 1 ، ص 52 : ( بزمش بهادر ) ، و در ج 1 ، ص 53 : ( زمش بهادر ) . ( 3 ) . ر ك : همانجا ، همان صفحه . ( 4 ) . در متن : روضة الصفا ، ج 8 ، ص 48 : ( اندجان ) و چنين است در عالم‌آراى عباسى ، ج 1 ، ص 53 و خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 180 ، بجاى اترار در خلاصة التواريخ : ( طراز ) است . ( 5 ) . در متن : ( قراخطا ) . ( 6 ) . در عالم‌آراى عباسى ج 1 ، ص 54 : ( حمزه سلطان خامسلوى ذو القدر ) . ( 7 ) . ر ك : همانجا ، و خلاصة التواريخ ، ج 1 ، ص 180 . ( 8 ) . باشليغ يا باشليق : فرمانده كل ، سرفرمانده ، سردار ، سالار .