ميرزا حسن حسينى فسايى

354

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

معمار بلوك كربال پنجاه و چهار هزار دينار تبريزى جنسى مىشود مقرر فرموديم از ابتداء سنه مذكوره به مبلغ مذكور ، از مرتضى ممالك اسلام مومى اليه بازستانند و جهت ديوان ضبط نمايند و به علت سود و زيان آن مزاحم سيادت‌مآبى و متولى مدرسه مذكوره نشوند و مىبايد كه حسب - المسطور مقرر دانسته از مضمون يرليغ عالم مطاع ، عدول و انحراف نجويند و از شائبه تغيير و تبديل مصون و محروس شمرند و همه ساله درين باب نشان مجدد طلب ندارند و اعتماد به توقيع اشرف اعلى نمايند و شكر و شكايت عظيم مؤثر دانند [ و ] در اين باب تقصير ننمايند و در عهده دانند . به دار السلطنه تبريز تحريرا فى سابع ذى القعدة الحرام سنه ثلث و تسعين و ثمانمائه ( 893 ) [ وقايع فارس در روزگار ميرزا بايسنقر ] در سال 894 : امير سلطان يعقوب بهادر پادشاه ، بنابر توهمى كه از سلسله صوفيه و پيروان مذهب اثنى عشريه كه حلقه بندگى اولاد شيخ صفى الدين اسحق موسوى را در گوش داشتند ، مىداشت ، سلطان على و سلطان اسمعيل و سلطان ابراهيم اخلاف صدق سلطان حيدر صفوى را با والده آنها حليمه بيگى آغا كه خواهر خود سلطان يعقوب پادشاه بود ، روانه فارس داشت « 1 » و امير منصور بيك والى شيراز ، آنها را در قلعه استخر مرودشت به احترام تمام محبوس نمود . در سال 896 : امير سلطان يعقوب پادشاه ، در قراباغ آذربايجان طرح قشلاق انداخته با اردو و عيال توقف نمود كه پسر ارجمندش يوسف ميرزا به چنگ گرگ اجل افتاده ، جامه عمرش را دريد و مادر يوسف ميرزا هنوز از سوگوارى پسر فارغ نگشته كه بدرود زندگانى را نمود « 2 » و در همان هفته سلطان يعقوب بهادر پهلو بر بستر ناتوانى گذاشته ، باد فنا ، طناب بارگاه زندگانيش را گسيخت « 3 » چنان كه گفته‌اند : نه از يوسف نشان ديدم نه از يعقوب آثارى * عزيزان يوسف ار گم شد چه شد يعقوب را بارى و اين چند بيت را نسبت به شاه سلطان يعقوب تركمان داده‌اند : دنيا كه در او ثبات كم مىبينم * در هر فرحش هزار غم مىبينم چون كهنه رباطى است كه از هر طرفش * راهى به بيابان عدم مىبينم « 4 » پس صوفى خليل و امراء موصلو و پرناك ، ميرزا بايسنقر پسر سلطان يعقوب را به پادشاهى اختيار نمودند و بزرگان بايندرى بر سلطنت مسيح ميرزا پسر امير حسن بيك اتفاق كرده ، رايت خلاف برافراشتند و در قراباغ ، كار آن دو طايفه به مقابله و مقاتله كشيد و فتح و ظفر از جانب خواهندگان ميرزا بايسنقر گرديد و مسيح ميرزا و امراى بايندرى به قتل رسيدند و ميرزا بايسنقر با

--> ( 1 ) . ر ك : حبيب السير ، ج 3 ، جزء چهارم ، ص 435 . ( 2 ) . ر ك : حبيب السير ، ج 3 ، جزء چهارم ، ص 436 - امير يعقوب ممدوح اهلى شاعر ( متوفى 942 هجرى ) است و اهلى را سه قصيده در مدح اوست و مثنوى شمع و پروانه را به نام او كرده است . ( 3 ) . تحفه سامى ، ص 18 ، يعقوب از امراء شعردوست بود و جامى ، مثنوى سلامان و ابسال را به نام او پرداخته و قصيده‌اى در مدح وى دارد . ( 4 ) . در كيفيت مرگ او كه به همراه پسر و همسرش اتفاق افتاد ، نوشته‌اند : ( روزى كه مدتى مديد در حمام مانده بود زنش شربتى مسموم به دست او داد ، يعقوب ظنين شد و به او امر كرد كه از آن شربت بخورد زن بالاجبار خورد و بالنتيجه يعقوب و پسر خردسالش نيز خوردند و هر سه مردند ) . ر ك : اسناد و مكاتبات تاريخى ، ص 381 . در احسن التواريخ آمده است كه : ( مادرش سلجوق شاه بيگم ، اراده نمود كه مسيح ميرزا بن حسن پادشاه را مسموم گرداند به اين داعيه در ظرفى كه قيسى در آب كرده بود سم داخل كرد ، يعقوب به اتفاق برادرش تناول نمودند سلجوق شاه خانم نيز آن را تناول نمود و هر سه فوت شدند . ( ص 812 و 896 ) .