ميرزا حسن حسينى فسايى
298
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
ز هجرت نبوى رفت هفتصد و چل و چار * در آخر رجب افتاد اتفاق حسن زنى ، چگونه زنى خير خيرات حسان * به زور بازوى خود خصيتين شيخ حسن گرفت محكم و مىداشت تا بمرد و برفت * زهى خجسته زنى خايهدار و مردافكن « 1 » و بعد از رجعت ملك اشرف و امير ياغى باستى به عراق عجم و آذربايجان ، ملك شاه شيخ ابو اسحق مدتى در مهد آسايش غنوده به ترتيب اسباب شاهى ، چون تاج و تخت فرمان داد و عرصهء مملكت فارس را در خم چوگان خود آورد و خطبه و سكه را به نام خود نمود « 2 » . در سال 745 : مولانا شمس الدين صاين و قاضى سمنانى و سيد غياث الدين على يزدى ، از جانب امير مبارز الدين كه شرح حالش در اين نزديكى بيايد ، براى استحكام رشته مودت ميان شاه شيخ ابو اسحق و مبارز الدين به شيراز آمدند و بعد از اداى رسالت ، رحل اقامت انداختند و به اشتراك وزارت فارس را مباشر شدند . در همين سال [ 745 ] : ملك اشرف با عم خود ياغى باستى ، غدر كرده ، او را هلاك نمود و نوشروان نامى را به خانى برداشته ، بر تخت سلطنت نشانيد و او را شاه انوشيروان عادل گفت « 3 » . [ وقايع فارس در روزگار شاه شيخ ابو اسحق ] در سال [ 748 ] : ملك شاه شيخ ابو اسحق ، سپاهى فراهم آورده ، قصد مملكت كرمان نمود و چون به سيرجان آمد ، شهر را غارت كرد ، پس چون به بهرامجرد كه سه منزلى شهر كرمان است ، رسيد « 4 » ، خبر توجه به امير مبارز الدين محمد ، صاحب كرمان و يزد را آوردند و ملك شاه شيخ - ابو اسحق « تقدم رجلا و تأخر اخرى » را مىخواند كه امير ابراهيم ، ظهير الدين « 5 » ، از جانب امير مبارز الدين آمد و بناى مصالحه را گذاشت و ملك شاه شيخ ابو اسحق از بهرامجرد كلمه « العود احمد » را مكرر گفته ، عود به شيراز نمود ، پس از چند روز امير ظهير الدين ابراهيم در عقب ملكشاه شيخ ابو اسحق ، به شيراز آمده و بعد از عزل مولانا شمس الدين صاين « 6 » و قاضى سمنانى و سيد غياث الدين ، مباشر امور كليهء وزارت مملكت گرديد و امير ظهير الدين نه از كفايت و كاردانى بلكه از جهل و نادانى ، تمامت منافع و مداخل دولتى را از اعيان امرا و مباشران مسدود نمود و در بين ، مرد ناقابلى كاردى به او زده ، هلاكش نمود و باز وزارت به مولانا شمس الدين صاين - قاضى « 7 » و سيد غياث الدين على يزدى « 8 » قرار گرفت و بعد از مدتى مولانا شمس الدين صاين قاضى وزير براى نظم گرمسيرات از شيراز حركت نمود و چون به بندر جرون كه اكنون بندر عباس شده ، رسيد بر سپاه خود افزود و قاصد تسخير مملكت كرمان گرديد و با هزار سوار نوكر و دو هزار نفر چريك داخل نواحى كرمان شد و امير مبارز الدين بر او حمله آورده ، سپاه مولانا -
--> ( 1 ) . ر ك : حبيب السير ، ص 231 : بقول همين كتاب بامدادان اين زن به حمام رفت . . . ولى امرا او و دستيارانش را بدست آوردند و به خوارى هرچه تمامتر همه را هلاك ساخته گوشت ايشان را طعمه كلاب كردند ) . ( 2 ) . ر ك : شيرازنامه ، ص 117 . ( 3 ) . ر ك : تاريخ مغول ، ص 363 : حكومت او از سال 744 تا 756 بود ولى عاقبت او معلوم نيست . ( 4 ) . ر ك : تاريخ مغول ، ص 417 . ( 5 ) . درباره امير ظهير الدين رجوع شود به تاريخ عصر حافظ ، ص 87 . ( 6 ) . ر ك : حبيب السير ، ج 3 ، ص 281 . ( 7 ) . ر ك : شيرازنامه ، ص 106 و حبيب السير ، ج 3 ، ص 281 . و تاريخ عصر حافظ ، ص 88 . ( 8 ) . ر ك : حبيب السير ، ج 3 ، ص 282 و 283 و تاريخ عصر حافظ ، ص 88 .