ميرزا حسن حسينى فسايى

147

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

است آن را بدان ولايت بازخوانند چون درياى پارس و درياى عمان و درياى بصره و مانند اين و ازين جهت ، اين طيلسانى را درياى پارس مىگويند . » « 1 » اما از شهرستانهاى پارس نيز در شاهنامه نشان مىيابيم البته بدون آنكه بخواهيم شهرستانهاى پارس بزرگ گذشته را در اينجا مطرح سازيم تنها به چند شهر كه امروزه نيز در فارس قرار دارند به ترتيب الفبائى اشاره مىكنيم : 1 - استخر در نسخه‌هاى مختلف شاهنامه بصورتهاى : اسطخر « 2 » ، اصطخر « 3 » ، سطخر « 4 » ، صطخر « 5 » ، صطرخ « 6 » ضبط شده است . در حدود العالم آمده است كه « اصطخر شهرى بزرگ است و قديم و مستقر خسروان بوده است و اندر وى بناها و نقشها و صورتهاء قديم است و او را نواحى بسيار است و اندر وى بناهاست عجب كه آن را مزگت سليمان خوانند . . . » « 7 » در دوره كيانيان ، استخر پايتخت ايران بود و در اوستائى لقب Staxra بمعنى استوار ، قوى و محكم است و گويا شهر استخر را بمناسبت استحكامات ظاهرا بدين نام خوانده‌اند يعنى مستحكم . « 8 » نشستنگه آن‌گه به اصطخر بود * كيان را بدان جايگه فخر بود « 9 » كيقباد در اصطخر مىنشست و پس از آنكه مدتها ، بلخ پايتخت ايران بود بار ديگر در زمان داراب ، اصطخر پايتخت ايران گشت و داراب از همين شهر به نبرد با اسكندر رو نهاد و اسكندر نيز در همين شهر داراب را شكست داد . سكندر بيامد به اصطخر پارس * كه ديهيم شاهان به دو فخر پارس « 10 » در روزگار اردوان بزرگ فرمانرواى اصطخر بابك بود : به اصطخر بد بابك از دست اوى * كه تنين خروشان بد از شست اوى « 11 » اردشير بابكان از مردم استخر ، ياريهاى فراوان ديد و با بهمن اردوان كه فرمانروائى استخر را يافته بود درآويخت و بهمن را از استخر گريزاند و خود به فرمانروائى استخر رسيد و آنگاه ؛ سپاهى ز اصطخر بىمر ببرد * بشد ساخته تا كند رزم كرد « 12 » بلعمى در مورد فرمانروائى بابك و اردشير در اصطخر داستانهائى مفصل دارد « 13 » و در

--> ( 1 ) . ابن بلخى ، فارسنامه ، به تصحيح لسترانج ، نيكلسن ، ص 153 ، كمبريج ، 1921 . ( 2 ) . ولف ، فرهنگ شاهنامه ، ص 60 ، چاپ دوم ، 1965 ، آلمان ، و ر ك : حاشيه شماره 6 همين صفحه . ( 3 ) . ولف ، فرهنگ شاهنامه ، ص 64 ، چاپ دوم ، 1965 ، آلمان . ( 4 ) . ولف ، فرهنگ شاهنامه ، ص 523 ، چاپ دوم ، 1965 ، آلمان . ( 5 ) . ولف ، فرهنگ شاهنامه ، ص 590 ، چاپ دوم ، 1965 ، آلمان . ( 6 ) . گزيده سوارى ز شهر صطخر * كه آن مهتر آن را به دو بود فخر 28 ر 302 ر 9 . چو بر كام او گشت گردنده چرخ * ببخشيد دارابگرد و صطرخ 2146 ر 136 ر 9 . ( 7 ) . حدود العالم ، به تصحيح منوچهر ستوده ، ص 131 ، تهران ، 1340 . ( 8 ) . معين ، حاشيه 4 ، برهان قاطع ، جلد اول ، ص 124 . ( 9 ) . فردوسى ، شاهنامه ، جلد دوم ، ص 73 ، بيت 176 . ( 10 ) . فردوسى ، شاهنامه ، جلد ششم ، ص 394 ، بيت 226 ، مسكو ، 1967 . ( 11 ) . فردوسى ، شاهنامه ، جلد هفتم ، ص 116 ، بيت 63 ، چاپ مسكو ، 1968 . ( 12 ) . فردوسى ، شاهنامه ، جلد هفتم ، ص 136 ، بيت 449 ، چاپ مسكو . ( 13 ) . بلعمى ، ترجمه تاريخ طبرى ، ص 81 و 82 و 87 ، به تصحيح دكتر مشكور ، تهران 1337 .