ميرزا حسن حسينى فسايى

114

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

كوه نزديك بهم كه گويا با قصبه‌اى كه به درازا افتاده ، سه جدول نجومى است ، يا آنكه ارد به معنى قهر و غضب است و كان معدن را گويند چون اهالى آن فتنه‌دوست و جنگجو بودند چنان كه اكنون چنين‌اند . . . » ( بلوك اردكان ) « . . . ارسنجان براى خوشى آب و هوا آن را ارسن‌كان گفتند يعنى شايسته و سزاوار محفل براى آنكه ارسن ، محفل و مجلس است و كان يعنى سزاوار و بعد از تصرف عربى ارسنجان گفتند . . . » ( بلوك ارسنجان ) « اصطهبانات . . . در اصل استهبانات است . استه انگور است و بان نگاهدارنده . » ( بلوك اصطهبانات ) « . . . بوانات در اصل « بونات » است يعنى بهره‌ها براى آنكه بون بهره و حصه باشد و « آت » نشانه جمع است . . . » ( بلوك بوانات ) « . . . بيدشهر ، « بيد » در لغت موش و كرمكى كه جامه پشمين را بخورد و درختى باشد معروف و بيدشهر معنى « شهر موش » يا « شهر آن كرمك » يا « شهر آن درخت » . . . » ( بلوك بيدشهر ) « بيضا . . . را براى اين بيضا گويند كه لشكر عرب چون سپاه عجم را شكست داد بر كوهى كه مشرف به اين بلوك بود برفتند و قلعه و دهات آن را سفيد بديدند براى آنكه خاك اين صحرا مايل به سفيدى است آن را بيضا گفتند . . . » ( بلوك بيضا ) « توج به فتح تاء و تشديد واو و فتحه . . . و اين شهر را « توز » به ضم تا و سكون واو ، نيز گفته‌اند و جامه لطيف خوش‌رنگ ريسمانى را در اين شهر مىبافند و آن را « توزى » گويند . . . » ( بلوك توج ) « . . . جره در اصل گره بوده چنان كه گفته‌اند : برو از خطه شيراز و گشايش مطلب * ز آنكه از زير « گره » دارد و از بالا « بند » مراد از « گره زير » ، جره است كه در جانب شيب شيراز است و مراد از « بند بالا » بند امير است . . . » ( بلوك جره ) « . . . خشت . . . در لغت قسمى از حلوا باشد كه آن را در ظرفى ريخته تا يك‌پارچه و قرص شود و چون خرماى اين بلوك را كه شيرين‌تر از حلواست در جلد كرده يكپارچه شده حمل اطراف كنند اين بلوك را خشت گفته‌اند » ( حاشيه بلوك خشت ) « . . . خفر در اصل خبر به باء ابجد است يعنى محكم و استوار و پيچيده . . . » ( بلوك خفر ) « خنج . . . در اصل « خنگ » به ضم خا و سكون نون و كاف فارسى بوده يعنى گوشهء بيغوله و بعد از تصرف عربى كاف مبدل به جيم گشته آن را « خنج » گويند . . . » ( بلوك خنج ) « . . . داراب . . . كلمه دار در لغت عجم به معنى پرورنده است پس داراب يعنى پرورنده آب و اين بلوك را به اين نام گفته‌اند براى فراوانى چشمه‌هاى آب گوارا و رودخانه‌هاى بسيار و اين بلوك را « داراب‌جرد » كه در اصل « داراب‌گرد » است نيز گويند براى آنكه در شاهنامه فرموده است اين شهر را داراب كيانى پسر بهمن . . . بساخت و گرد به معنى شهر باشد و « جرد » معرب آن است و چون هماى دختر بهمن داراب را بزاد در صندوقش گذاشت بر روى آب فرات روانه‌اش داشت و به اين جهت او را داراب گفتند . . . » ( بلوك داراب )