ميرزا حسن حسينى فسايى
102
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
مىنمود و كار جنگ بازاريان شيراز و توپچى و فراش آذربايجانى را استوار مىداشت چون نواب فرمانفرما از اطاعت اهالى شيراز مأيوس گرديد ، حكم نمود تا بر فراز بامهاى عمارات ديوانى سنگر بستند و سرباز و غلام ديوانى در پشت سنگرها نشستند و دو ارابه توپ در ميدان نقارهخانه در برابر درب مسجد وكيل گذاشتند . . . پس مردم بر پشت مدرسه خان سنگر بستند و مدتى ميانه شيرازيان و سرباز و توپچى آذربايجانى كار بر مخاصمت مىگذشت و توپچيان چندين گلوله توپ بر در مسجد وكيل زدند . . . و امتداد آن مخاصمه به درازا كشيد و چون حاجى ميرزا آقاسى محبتى وافر به فرمانفرما داشت ، نمىگذاشت اين وقايع به مسامع شاهنشاه برسد . . . » ( وقايع سال 1255 - گفتار اول ) بعلاوه ميرزا حسن در اين بخش بدون ذرهاى اغماض از فجايع و جنايات اصحاب قدرت از ظالمترين تا عادلترين ! ! آنها ، سخن مىگويد هرچند اين اشارات گهگاه به وقايع فارس نيز ارتباطى ندارد . « . . . شاه اسماعيل . . . براى تسخير قلعه گلخندان فيروزكوه از رى گذشته ، قلعه را مفتوح داشت اهلش را به قتل رسانيد . . . » ( وقايع سال 909 - گفتار اول ) « . . . در دويم ماه شعبان سال مذكور غازيان نصرت توأمان شهر طبس را مسخر داشته معادل هفت هشت هزار نفر از اهل آن شهر را كشتند و بعد از اين قتلعام آتش غضب حضرت خاقان : ( شاه اسماعيل ) فرونشست . . . » ( وقايع سال 910 ) « رئيس را در قفس كرده به شيراز برده به قتل رسانيدند . . . » ( همانجا ) « . . . فرمان صادر كرد تا تمامت مردم پرناك را به قتل رسانيدند . . . » ( وقايع سال 914 ) « محمد خان شيبانى خود را به چهار ديوار خرابى رسانيده كه راه بيرون شدن نداشت و جماعتى از سپاه قزلباش آن چهارديوارى را محاصره نمودند و تمامى همراهان او را كشتند و كشته خودش را در زير دست و پاى كشتگان يافتند سر او را قزلباشان بريده به حضور خاقان گيتىستان رسانيدند و آن حضرت ( شاه اسماعيل ) فرمان داد تا پوست آن سر را كنده از كاه انباشته براى سلطان بايزيد قيصر روم فرستاد و استخوان آن سر را در طلا گرفته ، پياله ساخته ، در مجلس عشرت در گردش مىآوردند . . . وقتى خاقان سكندر شأن ، سر شيبك خان را در دست گرفته خطاب به خواجه محمود فرمود كه ميدانى اين چيست ، خواجه در جواب گفت . . . هنوز در اين سر دولتى است كه در دست همچو تو پادشاهى است . . . » ( وقايع سال 916 ) « . . . نوشتهاند كه در آن روز ، هفتاد هزار كس در اصفهان كشته شد . » ( وقايع سال 789 ) « . . . سليمان خان و دوازده نفر بابى را گرفتند و باقى بابيه فرار كردند و هر يك بعد از ديگرى گرفتار شده به سزاى نيت خود رسيدند و آن جماعت بابيه را بعد از صدور احكام شرعيه بر وجوب قتل آنها ، اولا سليمان خان را شمعآجين نمودند يعنى گوشت بدن او را سوراخها كرده ، در هر سوراخى شمعى فروبرده ، روشن نموده در شهر و بازار بگردانيدند تا سوزش شمعها به آخر رسيد پس هر يك نفر بابى را به جماعتى از بزرگان و اصناف نوكر و كسبه بازار سپرده ، به كشتن آنها اقدام نمودند مثلا ملا شيخ على كه بزرگ دينى طايفه بابيه بود به علما و طلاب