ميرزا حسن حسينى فسايى

96

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

« . . . در زمان شاه عباس كبير . . . شيخ احمد آقا امبر الامراء مير غضبان كه كسى را به ناحق كشته بود به قصاص رسيد و تفصيل حال او بر اين وجه است كه يكى از اواسط الناس طايفه استاجلو بود و در آغاز سلطنت شاه عباس به خدمت شبانه‌روزى درگاه معلى سرافراز بود و چون كاردانى او در نظر مبارك جلوه نمود به داروغگى شهر قزوين برقرار شد و در آن كار از قساوت قلب دكان سياست را گشوده دست بيداد را دراز كرده ، سيصد نفر از امثال او در اطاعتش درآمدند و چون واجب القتلى به دست آنها مىافتاد او را زنده بر سيخ زده در آتش افروخته كبابش مىنمودند و چون آوازه بيرحمى شيخ احمد آقا به مسامع عز و جلال رسيد ، او را به منصب مير غضب‌باشى افتخار داد ! ! و پانصد نفر سنگدل بر او جمع گشته فوجى معتبر شده ، در سفر و حضر ملازم موكب همايون بودند و اگر فرمان قتل عام شهرى يا طايفه‌اى صادر مىشد جماعت مير غضبان يورش برده ، خرد و بزرگ آنها را مىكشتند و شيخ احمد آقا ، لباس مخصوص براى خود و اتباع خود اختراع نمود كه عمامه‌هاى سرخ بسيار بزرگ بر تاجهاى سرخ ستبر به درازاى ذرعى بسته به پر عقاب آراسته بر سر گذاشته ، لباسهاى سرخ دربر داشتند . و ملك بيك اصفهانى كه در زمره مير غضبان بود دكانى در برابر شيخ احمد آقا باز كرد و جماعتى را تابع خود نموده و تاج سرخ ستبر از ذرعى درازتر به پربوم آراسته بىعمامه بر سر خود و اتباع خود گذاشت و نام خود و اتباع را گوشت خام‌خوار نهاده ، چون گناهكارى بدست آنها مىافتاد گوش و بينى او را به دندان كنده از دهان فرو مىبردند و گوشت او را زنده ، خام‌خام مىخوردند و آن گروه مردمانى قوىهيكل و كريه‌منظر [ بودند ] كه ريشها را تراشيده و سبلتها را گذاشته بودند . . . » ( وقايع سال 1013 - گفتار اول ) « . . . عليمراد خان بختيارى با عيال گرفتار گشته به حضور همايونى رسيده ، دست و پايش را بريده ، چشمهاى او را كنده ، وفات يافت . . . » ( وقايع سال 1149 ) « . . . محصلان وصول آن وجه . . . بناى جور گذاشته براى هر ده هزار روپيه كه به خزانه نادرى رسانند ، چهل پنجاه هزار روپيه براى خود مىگرفتند و به اين سبب مردمان را در شكنجه و آزار انداختند كه جماعتى به هلاكت رسيدند و بسيارى از اعيان طايفه هندو . . . خود را كشتند و از آزار و شكنجه رستند و عادت بزرگان هندوان است كه هلاك خود را بر رسوائى ترجيح دهند . . . بعد از ورود موكب و الا . . . جماعتى از سركردگان را روانه محلات نمودند كه هر كس بر خلاف نظم حركتى كنند گوش و بينى او ببرند . . . » ( وقايع سال 1150 ) « . . . جماعتى از ايرانيان . . . اجازه كشتن آنها را به مردمان شهرى داده نفرى را باقى نگذاشتند . . . فرمان قتل عام شهر را فرمود و چون دست لشكريان به شمشير رفت دست مردمان شهرى از كار افتاد و از طلوع آفتاب تا نيمه روز هر كه را ديدند كشتند و هرچه را يافتند بردند و در بين آتش در يكى از محلات افتاد و بر عموم شهر سرايت نمود و كسى را ياراى شفاعت نبود . . . در تواريخ شماره مقتولين در اين فتنه را از صد و بيست هزار نفر تا سى هزار نفر نگاشته‌اند . . . » ( وقايع همان سال ) « . . . چون چند نفر رجاله اردو به خودسرى بناى تاراج گذاشته بودند سى نفر از آنها را در درب كشيك خانه گردن زدند . . . » ( وقايع سال 1153 ) « . . . از متمردين لكزيه هر كه را ديدند كشتند و هرچه را يافتند بردند . . . » ( وقايع سال 1155 )