أحمد بن حامد كرمانى

75

عقد العلى للموقف الأعلى ( ضميمه رساله صلاح الصحاح فى طب ) ( فارسى )

كرمان شد و ضعف آن مملكت كه بغايت رسيده بود بقوّتى هرچه تمامتر بدل گشت و قحط و تنگى و انواع مشاقّ از باقى رعيت برخاست « 1 » و آن ملك بيمار را بقراط « 2 » علت‌شناس بسر آمد و آن ولايت مرده را مسيح جان‌بخش بر بالين نشست لاجرم آن شهر كه پار دوزخ را بر وى تفضيل مينهادند امسال او را بر بهشت ترجيح مىنهند . فصل ، چون سال احدى و ثمانين هلالى درآمد قريب هفت سال بود كه حشم قراغز بكرمان رسيده بود و جملهء جروم « 3 » كرمان را در دست گرفته و عمارت كرده و صرود معطل و خراب مانده و ملكت كرمان باز « 4 » شهر بردسير آمده و در آنجا پادشاه وقت با چند غلام و ديلم معدود و قحط و تنگى و انسداد طرق و رنج رعيّت بحدّ كمال ، اهل تميز انتظار استدّى ازمة « 5 » تنفرجى « 6 » مىكردند و عند التّناهى يكون الفرج « 7 » در خواب مىديدند و مىدانستند كه خلل ولايت از ضعف ملوك است و حكما گفته‌اند پادشاه كه لشكر و رعيّت خورد به از پادشاه كه لشكر و رعيّت او را خورند و نيز گفته‌اند پادشاه بايد تا كركسى باشد پيرامن او مردار نه مردارى پيرامن او كركس « 8 » . مثنوى ،

--> ( 1 ) - چ : برخواست ( و آن غلط فاحش است ) . ( 2 ) - نام يكى از اطباء يونان كه تولدش در حدود 460 قبل از ميلاد بوده است . ( 3 ) - جروم و صرود جمع جرم و صرد و معرّب گرم و سرد است . اعراب نقاط معمور كرمان را از روى نباتاتى كه ميروئيد به جروم و صرود يعنى ولايات سردسير و گرمسير تقسيم ميكردند . در كرمان فقط نواحى شمالي را كه تقريبا ربع ولايت را گرفته بود جزو صرود و بقيه را جزو جروم محسوب ميداشتند ( جغرافياى تاريخى ايران تاليف بار تولد ، ترجمه طالب‌زاده ص 194 ) . احسن التقاسيم در « اقليم كرمان » . ( 4 ) - باز شهر بردسير يعنى به شهر بردسير . ( 5 ) - الازمه و الآزمه الشدة و القحط [ تنگى ] . اقرب الموارد . ( 6 ) - از اقوال حضرت رسول است ( نهاية الارب نويرى ج 3 ص 3 ) . ( 7 ) - نظير آن در فارسى : تو صابر باش در غم روزكى چند * نماند هيچكس جاويد در بند گشايد بند چون دشوار گردد * بخندد شمع چون بيمار گردد ( از كتاب امثال و حكم ص 1312 ) . ( 8 ) - و قرات فيه [ يعنى در كتابي از كتب هند ] « خير السلطان من اشيه النسر حوله الجيف لا من اشبه الجيف حوله النسور » و هذا معنى لطيف و اشبه الاشياء به قول بعضهم « سلطان تخافه الرعيّه خير للرعيّه من سلطان يخافها » . عيون الاخبار ج 1 ص 3 .