أحمد بن حامد كرمانى

101

عقد العلى للموقف الأعلى ( ضميمه رساله صلاح الصحاح فى طب ) ( فارسى )

افكندند با جماهير بزرگان كرمان و غلامى چند معدود بردسير را وداع كرده روى بجانب يزد نهاد بر عزيمت حضرت عراق « 1 » ، بذا قضب الأيّام ما بين اهلها * مصائب قوم عند قوم فوائد « 2 » در شهر بردسير اتابك محمد ماند با جماعتى ترك و ديلم و سرهنگ و هيچكس بر سرّ سينهء اتابك مطلع نه كه درين حالت بر چه عزمست راى مكابره و محاصره خواهد زد و يا در موافقت و مصالحت ، قضاء آسمانى و تقدير ربانى اذا اراد اللّه امرا هيّأ اسبابه غالب آمد و در هشتم ماه رمضان سنهء اثنتين و ثمانين « 3 » اتابك را اجل محتوم و قضاء محكوم رسيد و از ذروهء مسند بحضيض لحد انتقال كرد و از شرف قدرت بهبوط عجز تحويل ، حكم المنيّة فى البريّة جار * ما هذه الدّنيا بدار قرار بينا يرى الأنسان فيها مخبرا * حتّى يرى خبرا من الأخبار و النفس ان رضيت بذلك او ابت * منقادة بأزمّة الأقدار « 4 » احوال شهر بردسير ازين حادثه كلى مضطرب و منقلب شد ملك رفته و اتابك خفته بل اتابك مرده و ملك آب كار برده ، حصار بردسير مانده و جوقى سپاهى و جماعتى رعيت بيچاره و شيطان غرور اهل سلاح را باد تسويل و نفخهء تضليل در دميد و تصوير كرد كه ما اين حصار را ضبط توانيم كرد تا مدد رسد . صاحب طرفان ملاصق از جهت غرض خويش هرروز به ترك مقدّم حصار مىنوشتند كه از حضرت عراق مددى معين فرموده‌اند و چند علم مقرّر « 5 » كرده بيچارهء سليم جانب ازين سخن در جوال عشوه مىشد « 6 » و دم آن وعده مىخورد و از عقل زايل و رأى مايل و طبع غافل كوشش باطل را آماده مىبود و اسباب مقاومت مىساخت و اذا اراد اللّه انفاذ قضائه و قدره سلب من ذوى العقول عقولهم و اذا جاء القضاء عمى البصر و عجب آنكه از آن جماعت سپاهى يكى را ديدهء بينا و دل دانا نماند تا سرّ قضا از لوح تقدير بخواند و

--> ( 1 ) - براى واقعهء رفتن محمّد شاه بن بهرامشاه بعراق و عاقبت كار او و خاتمت دولت سلاجقهء كرمان رجوع كنيد به ( محمّد بن ابراهيم ص 136 ) . ( 2 ) - مصرع دوم اين بيت متنبّى از امثال سائره است . نظير آن به فارسى : يكى در چهارشنبه گم كرد ديگرى پيدا كرد ( امثال و حكم ص 1149 ) . ( 3 ) - ن : ( ثمانين ) ندارد . ( 4 ) - ابيات فوق از قصيدهء معروف ابو الحسن على بن محمد التّهامى است در مرثيهء پسر خود ( حواشى جهانگشاي جوينى ج 1 ص 240 ) . ( 5 ) - چ ، م ، ن : مفرد . ( 6 ) - اندر جوال كردن يا اندر جوال شدن فريب‌دادن يا فريب خوردن ( امثال ص 293 ) .