مؤلف مجهول

37

عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )

و فريب به شما نوشته است زنهار كه قبول نكنيد و جواب بنويسيد كه ما را اين طالع نبوده است كه آن مشتريان اوج اقبال ، در خانهء من طالع شوند كه اينچنين خدمتى به تقديم رسانيده شود . به سر عزيز پادشاه قسم كه فرزندان سلطان حيدر در نزد من نيستند و نمىتوانم گفت كه در گيلان هم آمده باشند و خاطر شهريار از جانب بنده جمع بوده باشد كه دوستان شهريار را بىرضاى او راه نمىدهم تا به دشمن چه رسد . چون صاف عقيده‌ها اين سخن گفتند ؛ كيا قبول نموده جواب نوشت و به قورچى داده روانه نمود و قورچى به خدمت شاه آمده خبر آورد كه كيا مىگويد كه من خبر از ايشان ندارم و مردم دروغ به سمع شهريار رسانيده‌اند . رستم شاه نيز قبول نمود . اما چون چهار سال برين بگذشت ؛ ابراهيم ميرزا گفت اى برادران رخصت مىخواهم كه به اردبيل رفته والده را ببينم . حضرت اسمعيل ميرزا گفت « 1 » اى برادر مبادا فلك قضيه و فتنه بر انگيزد و على خان سلطان تو را به دست آورد و هلاك كند ، يا به نزد رستم شاه فرستد دل ما را بيش ازين مسوزان و رحمى به آن والدهء پير بكن . ابراهيم ميرزا گفت اى برادر من تاج از سر بر مىدارم و طاقيهء تركمان بر سر مىگذارم كسى چه مىداند كه من كيستم ! پس اسمعيل ميرزا با كيا صلاح ديد ؛ او گفت مىبايد كه استخاره به كلام الهى كرد اگر راه داد روانه شود و اگر راه نداد نرود . پس ملا زين العابدين رشتى كه معلم شاهزاده‌ها بود استخاره فرمود . رفتن به اردبيل خوب آمد . ابراهيم ميرزا با يكى از مردم گيلان را به جانب اردبيل روانه نمودند و ابراهيم ميرزا به اردبيل آمده به خدمت مادر رسيد . و صوفيان

--> ( 1 ) - اصل : اسمعيل گفت ميرزا گفت .