مؤلف مجهول

29

عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )

چون خبر قتل سلطان حيدر به يعقوب شاه رسيد ؛ خوشحال شد ؛ اما روزگار چنان امانش نداد و به جهنم و اصل شد و بايسنقر « 1 » بجاى او پادشاه شد و تركمان سر بر خط فرمان او نهادند . چون مدت دو سال بر اين بگذشت ابيه سلطان كه سپهسالار او بود ؛ با او بد بود بجانب قلعهء قهقه رفته رستم ميرزا را از بند نجات داده آورده پادشاه كرد و رستم ميرزا ، پسر زادهء حسن پادشاه بود . بايسنقر « 2 » از اين مقدمه خبردار گرديد لشكر برداشته به جنگ رستم پادشاه رفت . چون ابيه سلطان با او بوده ؛ كارى نساخت ، راه شيراز را در پيش گرفته بدر رفت و ابيه سلطان ، رستم ميرزا را به تبريز آورده پادشاه كرد . و چون رستم ميرزا يك سال پادشاهى كرد ، به فكر اولاد سلطان حيدر افتاده ، فرمود تا عالم شاه بيگم را با فرزندان : سلطانعلى ميرزا و ابراهيم ميرزا و اسمعيل ميرزا را به قلعهء كلات « 3 » برده محبوس كنند [ 20 ] و ايشان هفت سال در بند بودند . پس بايسنقر ميرزاى كه ديگر دخترزادهء سلطان خليل شيروانى بود ، لشكر شيروان را برداشته به عزم جنگ رستم پادشاه بيرون آمد . و چون اين خبر به رستم - پادشاه رسيد ؛ با جماعت تركمان صلاح ديد كه ما را چه بايد كرد ؟ ايشان گفتند كه اگر مىخواهى كه دفع بايسنقر كنى ؛ بايد كس فرستاده به قلعهء كلات « 4 » و اولاد سلطان حيدر را از بند نجات داده بياورند و عزت بسيار به او نمائى ، چرا كه سلطانعلى ميرزا جوانى است شجاع و سى هزار صوفى دارد و شما نيز بيست هزار به او بدهيد و به جنگ بايسنقر بفرستيد تا او را از پيش بردارد و بعد از آن علاج او آسان است . رستم پادشاه قبول نموده و كس فرستاد كه اولاد سلطان حيدر را از بند نجات داده به زير بياورند . چون آوردند عزت بسيار نموده با سلطانعلى ميرزا گفت : گذشت آنچه من با تو كردم ؛ ان شاء اللّه تعالى در تلافى آن خواهم كوشيد و تو مرا

--> ( 1 ) - اصل : ابن سنقر . و چنين بود در ساير جاها . ( 2 ) - اصل : ابن سنقر . و چنين بود در ساير جاها . ( 3 ) - اصل : كلاب ( 4 ) - اصل : كلاب