مؤلف مجهول
2
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )
گفتگوها ، سلطان به سلطان گفتند : مطلب درين راه دور و دراز از سبب چه بود ؟ در جواب فرمودند كه آوازهء مريدان تو به گوش ما رسيده بود ، و بعضى از جاهلان ظاهربين گفتند كه مبادا رفته رفته سلطان فيروز شاه « 1 » بر ايران زمين استيلا يابد ، اولى آنست كه چون سياركان كار او را به محك امتحان ملاحظه نموده ؛ اگر غشى داشته باشد ، به آتش غضب در خلاصبندى كه چند بوته « 2 » رسيده رايج « 3 » گردد . هر چند در غايبانه سخن تو را تكرار مىكردند ، در دل من نسبت به تو اكراهى [ راه ] نمىيافت و كمال خرمى در خاطر من خطور مىيافت ، بنا بر اين برخاسته به ملاقات گرامى سربلند شدم ؛ اما چون هر مرتبه در آينهء روى تو مىنگرم . يك ذره تيرگى در او مشاهده نمىشود . مىخواهم منت به من گذارى و از روى برادرى ايران زمين را ضبط نمايى ، كه مرا خاطر از جانب شما جمع است . هر چند سلطان ادهم از اين قسم سخنان مىگفت ، سلطان فيروز شاه ، ابا و امتناع مىنمود ؛ تا آخر او را به حضرات ائمه عليهم السلام قسم داده و التماس نمود كه مملكت اردبيل را به تيول خود قبول كنيد . فيروز شاه بنا بر قسمى كه داده بود ، نتوانست كه رد قول سلطان نمايد ، قبول نمود . پس سلطان ادهم كلاه مرصع خود را برداشت و بر سر او گذاشت و فرمود كه تو را سلطان فيروز شاه زرين كلاه خطاب داديم . بعد از آن سلطان ادهم روانهء بلخ شد و سلطان فيروز شاه زرين كلاه خلق را به جادهء مستقيم هدايت و دلالت مىنمود ؛ تا آنكه اجل طبيعى او در رسيده چون بيمار شد ، فرزند ارجمند خود عوض الخواص را طلبيده و وصيت نموده وليعهد گردانيد ، و لبيك حق را اجابت گفته به جوار رحمت حق پيوست .
--> ( 1 ) - اصل : فيروز شاه را . ( 2 ) - اصل : خلاص بند يكچند بوته . ( 3 ) - اصل : رايج .