مؤلف مجهول

88

عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )

« القصه ايشان يك ماه در خانهء رئيس بركه بسر بردند . اما رئيس بركه » « اسباب بسيار داشت و در فصل خربزه ارباب بسيار فرمود كه هر روز يك بار خربزه » « به شهر برده بفروشند و او دو روز رفته خربزه فروخت نشد ؛ و روز سيوم كه » « خربزه را فروخت و رسيد در بقعهء شيخ مقصود زارى ؛ شنيد كه در چله خانهء » « شيخ ، مريدانى كه در سر مقبرهء شيخند ، حلقهء ذكرى دارند و در اين اثنا رئيس » « بركه بر الاغى سوار شده بود رسيد . ديد در بقعه غلغهء ذكر بلند گرديده است . » « الاغ را دست بسته داخل مقبرهء شيخ گرديد ؛ صداى ذكر شنيد . رئيس بركه را » « شوقى و ذوقى دست داده صبر كرد كه تا ذكر را تمام كردند . آن درويش كه » « سركردهء ايشان بود گفت كه ياران را تماشاى درويشان سينه گرم شده است و » « گرسنه هم شده‌اند ، از شما كدام يك ميل سودا داريد كه چاشته ارده دوشاب » « بخريد تا درويشان صرف كنند و ما دعا و فاتحه خوانده ، خداوند عالم نصف » « اصفهان را در عوض به او بدهد ؟ » « رئيس بركه پيش رفته به عرض رسانيد كه اگر رخصت باشد فقير اين » « خدمت را به تقديم رسانم . سركرده فرمود كه بسيار خوب است . بركه رفته » « فى الفور سه كاسه ارده دوشاب و سه من نان گرفته از براى ايشان [ 59 ] آورده » « چون صرف نمودند دست به دعا برداشته فاتحه خواندند و گفتند كه رئيس بركه ، » « خداوند « 1 » بركت به مال و عمر تو بدهد و بركه روانه شد ، چون به منزل آمده » « والدهء بركه گفت كه ارباب فرمود كه از قيمت خربزه مبلغ پانصد دينار به من » « بدهيد كه از براى خود پيراهن بخرم . » « بركه گفت منت مىدارم و فردا خربزه فروخته آنچه ارباب گفت خدمت » « مىكنم . مادر رئيس ديگر هيچ نگفت . روز ديگر خربزه را برداشته روانهء شهر » « شد و از الهام غيبى كه بر دل او پرتو انداخته بود ؛ گفت كه بايد بر سر پل »

--> ( 1 ) - اصل : خداوندا .