حمد الله مستوفى قزوينى
10
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
140 بر آن بود ميرى ز عبّاسيان * ستاند ، رساند بدان مردمان سگالش در اين كرد با عمّ خود « 1 » * كه تا چون توان پيشش آورد بد به دو گفت داوود : « از او خوارخوار * نشايد برآوردن اكنون دمار كه ديريست تا دعوت كار ما * در اين ملك كردهست و ديده بلا بران كرده ثابت حقّ بىكران * خلافش نگشته كسى را عيان 145 گر او را بداريم « 2 » ، ناگه به رو * از اين مردم افتند در گفتوگو دل مردم از ما رميده شود * ز ما مهرهاشان بريده شود دگر آنكه بو مسلم نامدار * كه اين ملك را هست « 3 » بر وى دمار از اين پيش در كار اين خاندان * به هرچيز با او بُدى يكزبان نگفته به دو جان اين خوار كرد * بود خصمىِ آن جهانگيرمرد 150 به نامه چنين حال گفتن روا * نباشد به بو مسلم از پيشوا به پيغام بايد سخن كرد ياد * به قولى كه دارى بر او اعتماد از او جست درمان اين سختدرد * كه او خود تواندش تدبير كرد » بدين كار ابو جعفر نامدار * به حكم برادر بشد بادوار كه بيعت ز بو مسلم نامدار * ستاند هم از مردم آن ديار 155 نهانى نسازد مر اين كار نيز * پُر آرد مر آن فتنهجو « 4 » را قفيز كسان ابو مسلم نامور * نوشتند از ره به پيشش خبر كه : « بو جعفر اينك ز حضرت رسيد « 5 » * بدان ملك خواهد به پيشت كشيد » بفرمود ابو مسلم نامدار * كه او را به تعظيم از هر ديار روان كرد هركو بُدى مرزبان « 6 » * بكردند خدمت « 6 » به قدر توان 160 ز فرمانروايى آن شيرخو * شكوهيد ابو جعفر نامجو چو نزديكى مرو آمد ز راه * پذيره شدش پيشوا با سپاه پياده شد و بر زمين بوسه داد * برو بر بسى آفرين كرد ياد
--> ( 1 ) ( ب 141 ) . در اصل : عمر خود ( 2 ) ( ب 145 ) . سب : كه او را بداريم . ( 3 ) ( ب 147 ) ( دوم ) : سب : كه اين راهست . ( 4 ) ( ب 155 ) ( دوم ) . در اصل : برآرد مران فتنهحو . ( 5 ) ( ب 157 ) . سب : به خدمت رسيد . ( 6 ) ( ب 159 ) . سب : روان كرد هركو بدى آن زمان * بكردند چندى به قدر توان