حمد الله مستوفى قزوينى

351

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

س ساقه : مقابل مقدمهء لشكر ، مؤخّرة الجيش ، يكى از پنج ركن سپاه ، مقدّمه ، ساقه ، قلب ، ميمنه ، ميسره ( دهخدا ) . امين ، 284 . سدير : كاخى در منطقهء حيره نزديك خورنق در عراق ( نعمان اكبر اين كاخ را ساخت ) رودخانه‌اى نيز به همين نام در اين منطقه هست . ( المنجد ) . متوكّل ، 77 . ش شخص : 1 - كالبد مردم ، تن ، بدن ؛ 2 - جسد ، لاشه ( معين ) . منصور ، 865 . شونيزيه : نام مقبره‌اى به جانب غربى بغداد ( دهخدا ) . مستضى ، 15 . ص صك : چك ، برات ، ( معين ) . مأمون ، 479 . ط طلاى درست : زر درست ، سيم و زر مسكوك ، سكهء تمام عيار ( معين ) . رشيد ، 241 . ع ، غ علو : 1 - بلندترين چيز . 2 - بهترين چيز . 3 - بالا ( معين ) . منصور ، 607 . غلو : 1 - درگذشتن از حد چيزى ، تجاوز كردن از حد . 2 - تجاوز ، ( معين ) . غلواء - سركشى و از حدّ درگذشتن . الغلو و هو التّجاوز ، ( دهخدا ) . مستعين ، عنوان پيش از 108 . غيار : نشانى است مرگبران را مانند زنّار ( منتهى الارب ) . علامت اهل ذمّه چون زنّار از براى مجوس و مانند آن ( اقرب المورد ) . نشان اهل ذمّه و اين از اصطلاحات فقهاست ( مهذب الاسماء ) . پارچهء زرد كه يهودان بر جامه نزديك يك دوش مىدوزند تا معلوم شود كه از قوم يهودند ( غياث اللغات ) . . . پس بفرمود ( المتوكّل ) تا اهل ذمّت را غيار برنهند و عسلى دارند جهود و ترسا . . . ( مجمل التواريخ و القصص ، ص 361 ) . به فرمان متوكّل مردمان اديان ديگر را غيار بردوختند . ( تاريخ گزيده ) ، ( دهخدا ) . معتصم ، 8 . ف فجاء : به ناگه درآمدن بر كسى و گرفتن او را . 2 - ناگهانى ( معين ) ، مأمون ، 461 . فول : پل - دزفول ( دژ + پول ) لغت به معنى پل دژ ( قلعه ) است كه به شهر معروف خوزستان اطلاق شده ( برهان قاطع ) . هادى ، 47 .