حمد الله مستوفى قزوينى

287

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

خلافت امير المؤمنين المستنجد باللّه يوسف بن المقتفى يازده سال « 1 » 1 پس از مقتفى بود فرزند او * سرافراز يوسف شهى نيكخو لقب يافت مستنجد آن نامدار « 2 » * شهى بود پرشوكت و باوقار نكو روى و داننده و پاكتن * بدان زيركى كس نبُد ز انجمن در ايّام او بود آن بوم‌وبر * پر از امن و راحت شده سربه‌سر 5 چو شاهان ماضى رواج مهى * از او بود در كار فرماندهى خلافت از او گشت با بوى و رنگ « 3 » * نيارست خصمى از او جست جنگ همه سر نهادندش اندر مهى * شدندش ز يارى دولت رهى سماعيليان اندر ايّام او * نماندند و شد خطبه با نام او ز مشرق چنين تا به مغرب ديار * به نامش بُدى خطبه آن روزگار 10 ولى دست او را بجز بر عراق * به شاهى نبودى ز روى وفاق ز دانش از آن خسرو پاكتن * بسى بازگويند و من يك سخن نمودار را گفتم اين جايگاه * دگرها بر اين كرد شايد نگاه شبى خفته بود آن شه دوربين * شنيدى همى بانگ زخم كُدين كه در زير سقفى كسى ز او زدى * خليفه از اين كار آگه شدى 15 چنين گفتى اين كار قَلّاب « 4 » دان * و گرنه دگر كس نسازد چنان كه در زير سقفى در اين روزگار * به آتش نيارد كسى كرد كار

--> ( 1 ) عنوان سب ناخواناست . ( 2 ) ( ب 2 ) . در اصل : نامور . ( 3 ) ( ب 6 ) . سب : با بو و رنگ . ( 4 ) ( ب 15 ) . قلاب : قلّاب : آن‌كه سكهء قلب زند ، قلب‌زن ( معين ) .