حمد الله مستوفى قزوينى
274
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
15 ز مستنصر « 1 » فاطمى در جهان * پذيرفته بُد دعوت اندر نهان همى فرصتى جستى از روى كين * كه برهم زند رونق كار دين كند نام مستنصرى « 2 » آشكار * درآرد به فرمان او آن ديار غلامان و ديلم بزرگان به دو * ز كينِ خليفه نهادند رو مدد كرد مستنصر او را به مال * برافراخت آن بدكنش فرّ و بال 20 شدش يار « 3 » فرواس مقلد « 4 » در آن * هميدون تنى چند از بخردان ز چارصد فزون « 5 » گشته پنجاه سال * به بغداد آمد ز روى جدال ز مردى بر او گشت پيروزگر * به جنگش تبه شد بسى نامور خليفه به دستش گرفتار شد * وز اين كار دين و دول خوار شد به زندان عانه « 6 » از آن جايگاه * فرستادش آن مير گمكرده راه 25 به مردى سپردش مهارش « 7 » به نام * در او بود يكسال و چندى امام در اين مدّت اندر عراق عرب * سماعيليان شه شدند « 8 » ز اين سبب بُدى خطبه و سكّه بر نامشان * روا اندر آن ملك بُد كامشان چنين تا كه طغرلبكِ نامدار * سپه برد و آن قوم را كرد خوار رها گشت قايم ز زندان و بند * شد از فرّ او پايگاهش بلند 30 تبه شد بساسيرىِ خيرهسر * ز اقوام سلطان در آن بوموبر خليفه از اين كار با او گذاشت * به دل مهر او را به جان برنگاشت « 9 » ز ديگر شهان كرد قدرش فزون * بپيوست با او به خويشى خون « 10 » از او دخت فرّخ چغر بك « 11 » بخواست * چو آن كار بر كام او گشت راست
--> - لشكر طغرل كشته شد ، جسدش را بر يكى از دروازهها آويختند و سرش را در شهر گردانيدند . ( مصاحب ، ذيل بساسيرى ) . ( 1 ) ( ب 15 ) . سب : مستبصر . ( 2 ) ( ب 17 ) . سب : مستبصرى . ( 3 ) ( ب 20 ) . سب : شدش بار . ( دوم : از مهتران . ( 4 ) ( ب 20 ) . فرواس مقلد ( قرواس : تاريخ گزيده براون ) . ( 5 ) ( ب 21 ) . در اصل : فرون . ( 6 ) ( ب 24 ) . همچنين در تاريخ گزيده ( چاپ براون ) : « عانه » ضبط شده است . ( 7 ) ( ب 25 ) . در اصل : مهارس . مهارش عقيلى صاحب حديثه . ( دهخدا ، ذيل قائم بن القادر بامر اللّه ) . ( 8 ) ( ب 26 ) ( دوم ) . سب : شه بدند . ( 9 ) ( ب 31 ) ( دوم ) . سب : برگماشت . ( 10 ) ( ب 32 ) ( دوم ) . سب : خويشى به خون . ( 11 ) ( ب 33 ) . در اصل : حفريك . « بيغوو طغرل بك محمد و چفرى بك داود پسران ميكاييل بن سلجوقاند » . ( تاريخ سيستان ، به تصحيح بهار ، ص 365 ) . چغرى بك . جغر بك . چغر بك ( دهخدا . ذيل چغرى بك ) .