حمد الله مستوفى قزوينى

262

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

چو آن سنگ را قرمطى مىسپرد * چنين گفت با آن بزرگان گرد : « بر اين كار باشيد مردم‌گوا * كه تسليم كردم من اين سنگ را » بگفتند : « هستيم » گفتا چنان : * « چه معلوم كرديد كاينست آن » چنين گفت ابن عكيم مر ورا : * « چنين نقل داريم از مصطفى 20 به محشر در اين سنگ را كردگار * دهد چشم و گوش و زبان آشكار كه هركو بود بوسه داده بر آن * گواهى دهد بهر او آن زمان نشانش بود آن‌كه از آب تر * نگردد ، نيابد ز آتش اثر » بر اين قرمطى آزمون كرد راست * چنان بُد كه نقل از سر انبياست بدانست كاحوال دين در جهان * درستست از نقل دانا مهان 25 نشايد در آن كرد وهنى پديد * بدى يافت هركو ز دين سركشيد ببردند آن سنگ سوى حجاز * به ركن عراقى نشاندند باز عجب آن‌كه چون قرمطى بردى آن * تلف شد به زيرش شتر بيكران در اين وقت بردش به دو يك هيون * وز آن قوّت آن هيون شد فزون چو پنجاه و شش با سه صد سال گشت * معزّ الدّول ز اين جهان درگذشت 30 پسرش آن‌كه بُد نام او بختيار * به جاى پدر شد در او كاردار خليفه چو سى سال شش ماه كم * در ايران زمين بُد خديوِ امم به افلاج شد شخص او مبتلا * نماند ايچ از ضعف قوّت ورا پسر را كه بو بكر خواندى پدر * به جاى خود اندر جهان كرد سر لقب كرد طايع مر او را پديد * به دو داد شاهى چنان چون سزيد 35 ز سيصد فزون « 1 » سال بر شصت و سه * به ذى قعده آن نامور گشت مه پدر بعد از اين كار دو ماه زيست * برفت و برو بر پسر خون گريست بُدش شصت و سه سال و پوران چهار * بر اين‌گونه بُد حال آن شهريار در آن عهد خسرو ز سامانيان * بُدى نوح « 2 » و عبد الملك آن زمان

--> ( 1 ) ( ب 35 ) . در اصل : فرون . ( 2 ) ( ب 38 ) . نوح بن نصر : « در سنهء ثلث و اربعين و ثلثمائه ( 343 ) وفات يافت ، و مدت پادشاهى او دوازده سال بود » . ( تاريخ بناكتى ، ص 218 ) . عبد الملك بن نوح - « در سنهء احدى و خمسين و ثلثمائه ( 351 ) وفات يافت ، و مدّت پادشاهى او هفت -