حمد الله مستوفى قزوينى
203
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
از آن دشمنان جنگ جستند سخت * ظفر يافتند ز آن به يارى بخت هر آن كو بدى معتزى « 1 » در گريز * از آن رزمگه پاى برداشت تيز محمّد ندا كرد : « هركس كه او * سرى آرد از دشمن جنگجو 160 ز دينار پنجاه او را دهم * سپاهى ز دادن به خود برنهم » از اينرو ز تركان فراوان سپاه * شدند خيره بر دست شهرى تباه وصيف « 2 » و بوقا از محمّد در اين * در آن حال گشتند پرخشم و كين محمّد از اين كار با مستعين * سخن گفت و او داد پاسخ چنين كه : « تا ز اين غلامان رهايى به كار * نباشد ، خلافت نگيرد قرار » خلع مستعين خليفه و قتلش 165 به بغداد چون كار جنگ حصار * به ده ماه آمد ز بس كارزار دو رويه سپه را ملالت فزود * به تدبير هركس شتابيد زود بوقا افترا كرد بر مستعين * كه از طاهرى خواستى جست كين از اين طاهرى دل ببرّيد ازو * شد او نيز در كار او چارهجو بر آن برنهادند كو را ز كار * كنند خلع و معتز « 3 » شود اختيار 170 و ليكن بر اينگونه گفتند به دو * كه خواهند گشتن در آن صلحجو كه معتز « 4 » ولىعهد باشد ورا * مگر ز اين شود قطع آن ماجرا از اين شهريان آگهى داشتند * بدان كارشان باز بگذاشتند به تشنيع و فرياد و غوغاى عام * ز خانِ « 5 » محمّد ببردند امام چو معتز « 6 » كسان را فرستاد زود * قضا پردهء رازشان برگشود 175 بناچار گفتند با مستعين * كه معتز « 7 » ندارد رضا اندرين بجز خلع كردن تو را چاره نيست * به ما بر در اين جاى پيغاره نيست كه ما را نه مرد و نه رزق و نه مال * نماندهست تا كرد شايد جدال
--> ( 1 ) ( ب 158 ) . در اصل و سب : معترى . ( 2 ) ( ب 162 ) . در اصل : وصيف ؟ ؟ ؟ . ( 3 ) ( ب 169 ) ( دوم ) . در اصل و سب : معتر . ( 4 ) ( ب 171 ) . در اصل و سب : معتر ؛ ( دوم ) . سب : زين نبود . ( 5 ) ( ب 173 ) ( دوم ) . در اصل : رحان . ( 6 ) ( ب 174 ) . در اصل و سب : معتر . ( 7 ) ( ب 175 ) ( دوم ) . در اصل و سب : معتر .