حمد الله مستوفى قزوينى

200

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

سپه برد و از ملك رى شان براند * سپاه خراسان در آنجا نشاند ز ملك طبر داعىِ حقّ چو باد * به جنگ خراسانيان رو نهاد به مردى از آن ملكشان دور كرد * بسى كرد از ايشان تبه در نبرد 100 شدش ملك رى باز از اين جنگ رام * ز دولت درآورد در اهتمام چو آمد برِ مستعين اين خبر * سپاهى فرستاد پرخاشخر سماعيل ابن فراشه به راه * به همدان رسانيد جنگى سپاه چو آوازهء داعى حق شنيد * به خود در توانايى او نديد مدد از خليفه در آن كار جست * كه كار شكسته شود ز آن درست 105 خليفه ز تشويشِ كار غلام * نمىيافت پرواى آن انتقام سر داعى حق از اين بر سپهر * برآمد بر او دولت افگند مهر ز ملك طبر تا به رود سفيد * جهان را از او بود بيم و اميد مخالفت غلامان باهم و غلوى « 1 » ايشان بر خليفه ميان غلامان نزاع آن زمان * به خيره پديد آمد از ناگهان وصيف « 2 » و بوقا را بر مستعين * فزون پايگه بود در مهر و كين 110 از اين باغر « 3 » و چند نامى غلام * دل‌آزرده بودند از ايشان تمام بر آن برنهادند انجام كار * برآرند از آن هر سه مهتر دمار زن باغر « 4 » و مادر مستعين * بُدندى به دل دوستى همنشين بگفتند اين كار با همدگر * رسانيد مادر سخن با پسر خليفه وصيف و بوقا را ازين * خبر كرد وز آن قوم جستند كين 115 ز باغر « 5 » به حمّام كين توختند * وز اين آتش فتنه افروختند بجوشيد « 6 » از اين كار بىمر غلام * كشيدندى از دشمنان انتقام غلو كرده « 7 » بر درگه پيشوا * بكشتندى اتباع آن هر سه را

--> ( 1 ) ( عنوان ) . غلو - غلواء - سركشى و از حدّ درگذشتن . الغلو و هو التّجاوز . ( دهخدا ) ( 2 ) ( ب 109 ) . در اصل و سب : وطيف . ( 3 ) ( ب 110 ) . در اصل و سب : باعر . ( 4 ) ( ب 112 ) . رد اصل و سب : باعر . ( 5 ) ( ب 115 ) . در اصل و سب : باعر . ( 6 ) ( ب 116 ) . در اصل : بحوشيد . ( 7 ) ( ب 117 ) . در اصل : علو كرده .