حمد الله مستوفى قزوينى
197
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
چو احمد در آن راه او را بديد * به دل مهر او را ز جان برگزيد 35 هوا گفت بردار از اين خوب كام * كه من بندهء او ، تو را او غلام درآمد ز يك گوشه عصمت چو ديد * هوا شد در كار بد را كليد فروخواند لا حول و احمد برفت * به حمام از آنجا شتابيد تفت چو شب روز شد مرد پاكيزه دين * ز خشم خدايى بترسيد ازين به دل گفت با آن رخ دلفريب * نماند هوا را ز عصمت شكيب 40 مبادا كه شيطان دلم را ز راه * برد ز آن دليرى كنم بر گناه شوم عاصى اندر خدا ز اين سبب * چه گويم چو راند به من بر غضب از اين بيم يك رقعه بنوشت مرد * به خادم سپرد و سرش مهر كرد بگفتش به نحّاس « 1 » بر پاسخ آر * بشد خادم از پيش او بادوار چو نحّاس برخواند مكتوب مير * شدند او و خادم از آن « 2 » خيرهخير 45 كه فرمان چنان بود از آن پارسا « 3 » * همان روز خادم كند با بها چو از هيچرو موجب اين سخن * ندانست يك روز سر تا به بُن بشد مرد نحّاس وزو بررسيد * كه : « بيع و شرى از چه آمد پديد كه شك نيست اين كار بهر درم * نفرموده باشى ز بيش و ز كم گر از خادم آمد گناهى پديد * كز آن بايدت اين سخن گستريد 50 سزد گر ببخشى گناهش درين * بخوانى در آن آيت كاظمين « 4 » » چو احمد شنيد اين سخن باز گفت * كه : « از چيست انديشهاش در نهفت » به دو گفت نحّاس كه : « اى پيشوا * چو اين كار بر خود ندارى روا چگونه پسندى بر آن بىگناه * كه دارد حق خدمتى پيش شاه كه هركس كه آن ماهرخ را خَرَد * جز از « 5 » بهر اين آرزو ننگرد »
--> ( 1 ) ( ب 43 ) . نخّاس - برده فروش ( معين ) ( 2 ) ( ب 44 ) ( دوم ) . سب : شدند او و از ان . ( 3 ) ( ب 45 ) . در اصل : از آن پارها . ( 4 ) ( ب 50 ) ( دوم ) . اشاره است به آيهء شريفهء : « وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ » ( سورهء آل عمران ( 3 ) / آيهء 134 ) - ( آنان كه از مال خود به فقرا در وسعت و تنگدستى انفاق مىكنند ) و خشم خود را فرونشانند و از بدى مردم درگذرند ( چنين مردمى نيكوكارند ) . ( 5 ) ( ب 54 ) ( دوم ) . در اصل : جر از .