حمد الله مستوفى قزوينى

171

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

نهان واليش كرد از پادشا * چو ز او باز جستند آن مال را ز فرمان در آن ملك عصيان نمود * خليفه سپاهى فرستاد زود كه او را گرفتند و بردند خوار * خليفه پژوهيد از او حال و كار 405 چنين گفت ك : « ز حكم افشين رهى * در او كرد پيدا چنين بىرهى كه او را فرستى به پيكار من * نشيند بر اين قلعه‌ها ز اين سخن كند تازه آيين بابك به كار * شود ز آن مگر بر جهان كامكار » چو كار اين‌چنين گشت افشين به بند * درآمد به فرمان شاه بلند به گاه پژوهش بر آن بود مرد * به گفتن توان دفع آن حزم « 1 » كرد 410 به گِل خور نشايست اندود خوار « 2 » * خليفه برآورد از وى دمار تنِ مُرد ريگش « 3 » از آن پس بسوخت * وز اين كار مُلك و مَلَك برفروخت بپرسيد پس از يكى دوربين * كه : « حيرت مرا كرد اندوهگين كه آن را كه مأمون گزيد از جهان * شدند نامداران و فرّخ مهان چو طاهر كه شد ذو اليمينين به نام * چو ابناىِ مصعب سران همام 415 كسى را كه من برگزيدم ، ازو * نيامد كم‌وبيش كارى نكو چو افشين بدبخت و چندى غلام * نديدم از اين ناكسان هيچ كام چرا اين‌چنين است ؟ » گفتا : « ازان * كه او جست معنى و اصل اندران تو صورت طلب كرده‌اى اندرين « 4 » * از اين روى شد حال هردو چنين كه هر چيز اصلى ندارد از آن * نباشند « 5 » خرم كسى در جهان » 420 پس از ديلمان آگهى شد برش * كه بد مىرسانند بر كشورش به قزوين برند تاختن آن گروه * و از ايشان شدند اهل قزوين ستوه خليفه چنين گفت ك : « ان ديلمان * ز هر دشمن اندم بتر در جهان گر از كار آن قوم غافل شوم * وگر در تدارك دمى بغنوم نه بس دير زود آن جهانجو بدان * به حيله بشورند بر من جهان

--> ( 1 ) ( ب 409 ) . حزم : سوء الظّن . مولوى فرموده است : حزم چبود ، بدگمانى در جهان * دم‌به‌دم ديدن بلاى ناگهان ( 2 ) ( ب 410 ) . خوار : به آسانى ، به سهولت . ( 3 ) ( ب 411 ) . در اصل : مرد ريگ ؛ سب : مرد رنگين - مرده ريگ : چيز بىارزش و وامانده و زشت و منفور . ( 4 ) ( ب 418 ) . سب : طلب كرده اندرين . ( 5 ) ( ب 419 ) ( دوم ) . در اصل : نباشد .