حمد الله مستوفى قزوينى
545
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
665 در آن ملك تا سالِ سيصد فزون * بُدش پادشاهى به تخمه درون دوازده كس از قومِ او گشت شاه * سرانجام هم روزشان شد سياه بَلى جاودان در جهان سرورى * نخواهد كسى را بُدن يكسرى خوشا آنكه اين چند روزه مهى * نُبردش زِ راه و نكرد ابلهى كه هركو بَدى مىكند كمّوبيش * هم او باز مىبيند آن بَد به خويش 670 به هردو سَرا از بَد و نيكِ كار * مكافات خواهد بُدن در كنار دلا از مكافاتِ كردارِ خويش * سزد گر برانديشى اكنون زِ پيش به دنيى كنى آنچنان زندگى * به عقبى نيابى سرافگندگى بكردن چنان زندگى چون نوان « 1 » * كه حق را گرفتى نباشد بَر آن كه اين معنى از انبيا نيز هم * به صورت بيامد زِ بيش و ز كم 675 نيامد زِ ما طاعتى در عمل * كه در وى نباشد هزاران خلل غلط مىكنم ، نامِ طاعت بر آن * نشايد نهادن خود اندر جهان سر از عجز [ در ] پيشِ « 2 » حق بَر زمين * نهيم و ندانيم كارى جز اين خدايا سزاوار كردارِ ما * اگر دادخواهى به مزدم جزا « 3 » پس از عفو و لطفت چه باشد اثر * به غفران به ما كن به فضلت نظر 680 چه سنجيم ما خود در آن بارگاه * كه بَر ما كنى خشمى « 4 » اندر گناه به خشمت « 5 » نيرزيم لطف آر پيش * كرم كُن زِ لطفت سزاوارِ خويش به ويژه زِ مستوفىِ خيرهكار * ز روى كرم هرچه بُد در گذار به غفران دلش شاد گردان چنان * كه پويد ز غفرانِ تو در جنان ( 398 )
--> ( 1 ) ( ب 673 ) . در اصل : نه كردن جنان زندگى جون ؟ ؟ ؟ . به هرحال صورت مختار اين مصراع مورد ترديد است . ( 2 ) ( ب 677 ) . در اصل : سر از عجربيش . ( 3 ) ( ب 678 ) . در اصل : بمزدم جذا . ( 4 ) ( ب 680 ) . در اصل : كنى خسمى . ( 5 ) ( ب 681 ) . در اصل : بحشمت .