حمد الله مستوفى قزوينى

541

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

600 و گرنه فرستم كسان را بَرت * كه از وى ستانند كين بَر درت » چو نزديكىِ بو جعفر آمد پيام * بگسترد بَر راهِ بدخواه دام به خانه تنى چند را در كمين * نشاند و به فرمان از او جُست كين « 1 » ورا با بزرگانِ سرلشكرش * يكايك بُبردندى اندر بَرش ببستند بر يكدگرشان چو گُو * همى خون درآورد از ايشان به جو 605 از آن قوم جز معن زايد نماند * كه منشورِ شمشير او بَرنخواند ورا نيز محبوس كرد آن زمان * پس از مدّتى داد بَر جان امان مسلّم گشتن مصر و شام عبّاسيان را دَهُم ماهِ اين سال از آن مردمان * كشيدند از اين كينه كين آن زمان وز آن‌روى عبّاسيان با سپاه * ز موصل به حرّان سپردند راه كه مروان در او داشتى دار ملك * در او ساختى هرچه بُد كار ملك 610 به فرمانبرى مردمان سربه‌سر * ز حرّان « 2 » بديشان نهادند سر كسى را به كين تابِ ايشان نبود * به فرمانبرى پيش رفتند زود خزاينّ مروان « 3 » از او سربه‌سر * بُبردند عبّاسيان دربه‌در بياراستند لشكرى را بدان * به سوىِ دمشق آمدند آن زمان

--> ( 1 ) ( ب 605 - 602 ) . خازم و هيثم بن شعبه با عده صد تن نزد ابن هبيره رفتند و گفتند : آمده‌ايم مال را تحويل بگيريم . او به حاجب خود گفت : گنجها را به آنها نشان بده . در هركُنجى يك نگهبان گماشتند و باز نزد او رفتند ، فرزندش داود در آنجا بود . جمعى از غلامان و موالى او را احاطه كرده بودند . كودك خردسالش را در آغوش داشت . چون به او نزديك شدند حاجب او برخاست و جلو آنها را گرفت . هيثم بن شعبه بر گردنش شمشير زد و او را انداخت ، داود فرزندش نبرد و دفاع كرد . رو به پدر كرد و پدر ، فرزند خردسالش را دور كرد و گفت : اين كودك را حفظ كنيد . آنگاه خود سجده كرد و در حال سجده كشته شد . سر او و سايرين را بريدند و نزد ابو جعفر بردند . ( كامل 9 / 75 ) ( 2 ) ( ب 610 ) . عبد اللّه بن على چون به حرّان رسيد ، خانه‌اى را كه برادرش ابراهيم امام در آن محبوس بود ويران كرد و از پى مروان روان شد . ( العبر 2 / 210 ) ( 3 ) ( ب 612 ) . در اصل : حزابن ؟ ؟ ؟ مروان . سرداران شيعه هريك بر دروازه‌اى از دروازه‌هاى دمشق لشكرگاه زدند و شهر را محاصره گرفتند . در پنجم رمضان شهر گشوده شد و به شهر داخل شدند و خلق كثيرى را كشتند و نيز وليد بن معاويه عامل دمشق كشته شد . ( العبر 2 / 210 )