حمد الله مستوفى قزوينى

509

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

پادشاهى القايم به حق اللّه ، مروان بن محمّد بن مروان ، يعرف بالحمار ، پنج سال پس از پورِ عمّزاده مروان به گاه * برآمد در آن مملكت گشت شاه عرب نام كردند او را حمار « 1 » * چو ز آن تخمه بود اندر انجامِ كار لقب قايم حق شد او را پديد * زِ شهر دمشق او به حرّان كشيد از اين مملكت كرد آن دار مُلك * زِ هرگونه مىخورد تيمار مُلك 5 و ليكن چو بر ساقهء قوم بود * همى دولتش رو به پستى نمود به هرگوشه‌اى فتنه گشت آشكار * نبوديش آسايش از كارزار نمدزين او خُشك از جنگ و كين * نگشتى در آن شاهى اندر زمين چو بَر دشمنى بَر سر آورد روز * دگر دشمنى زو شدى رزمتوز به مردى اگرچه نبودش نظير * چو زو بود جانِ جهان گشته سير 10 نشايست كردن به مردى و زور * به كامِ دلش گردش ماه و هور

--> ( 1 ) ( ب 2 ) . تاريخ گزيده / 287 : او را بدان سبب مروان حمار خوانند كه عرب سر هرصد سال را حمار گويند و در عهد او دولت بنى اميّه قرب صد سال شد ، امّا در پانويس آن به نقل از ذبيح بهروز آمده كه اين كلمه ( هو - مر ) يعنى شمارهء خوب و مقدس است و آن به سالهاى بشارتى اطلاق مىشده ، بخصوص كه در تاريخ يعقوبى به ( سنهء حمار ) اشاره شده است . امّا العبر 2 / 211 آورده است : مروان بن محمد ، ملقب به « حمار » بود ، به سبب جرأت و شهامتش در كارزار . در تاريخ يعقوبى 2 / 184 آمده است : وى را به نام مروان جعدى و مروان حمار مىخواندند . گويند وى را به سبب شكيبايىاش در جنگ به حمار ملقب كردند . در حاشيه تاريخ اسلام ، على اكبر فياض / 208 آمده است : از وجوهى كه براى اين تسميه گفته‌اند ، اصح آن است كه گلى به نام ورد الحمار را بسيار دوست مىداشته است .