حمد الله مستوفى قزوينى

497

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

از آن پيش بايد ز تو « 1 » جُست جنگ * مبادا كه نامت درآيد به ننگ » نپذرفت يحيى نصيحت از او * ز دعوت بُدش همچنان گفت‌وگو چو قومش پياده بُدند بيشتر * در او گشت يحيى در آن چاره‌گر 35 به نسيه خريدى همى چارپا * كه در پادشاهى دهد با زِ جا سويش مَرد چندى « 2 » از آن مردمان * برفتند و گفتند از اين آن زمان چو نصر ابن سيّار از اين در شنيد * در آن كار بوى نكويى نديد به ميرِ نشابور پيغام داد * نكوهش بَر اين كرد از آن كار ياد كه : « غافل چرايى به كارِ مهى * كه يحيى كند اين‌چنين بيرهى 40 مَر آن چارپايان از او بازگير * به جلّاب « 3 » ده سربه‌سر ناگزيز وگر ز آن‌كه منعى كند اندر اين * بگير و به مهتر فرستش به كين » به فرمانِ او والى آمد به راه * زِ يحيى در آن ملك شد رزمخواه بكوشيد يحيى به كارِ نبرد * سپاه نشابور را پست كرد تبه گشت والى به جنگ اندرون * سپه گشت در چنگ يحيى زبون 45 غنيمت از آن قوم بيش از شمار * به يحيى رسيد اندر آن كارزار بدان گشت آباد او را سپاه * روان گشت از آنجا به مُلك هراه ز فرمودهء نصر بر جنگ او * بشد سلّم احوز « 4 » جنگجو ز هم جنگ جستند در كارزار * برآمد ز اتباعِ يحيى دمار يكى تير بر فرق يحيى رسيد * بدان چون پدر سوى جنّت كشيد « 5 »

--> ( 1 ) ( ب 32 ) . ظاهرا : از آن بيش نايد ز تو . . . ( ؟ ) . ( 2 ) ( ب 36 ) . در اصل : سو مرو جندى . ( 3 ) ( ب 40 ) . جلّاب - كسى كه بندگان و جز آنان را براى بازرگانى از شهرى به شهرى كشاند . ( لغت‌نامه دهخدا ) ( 4 ) ( ب 47 ) . در اصل : مسلم احرس . اين نام در طبرى 10 / 4342 و العبر ، سلم بن احوز ، و در تاريخ گزيده و تاريخ يعقوبى « مسلم بن احوز » آمده است . ( 5 ) ( ب 54 - 49 ) . يكى از مردم عنزه به نام عيسى وابستهء عيسى بن سليمان عنزى تيرى به يحيى زد كه به پيشانى وى خورد ، وقتى يحيى بن زيد كشته شد و خبر آن به وليد بن يزيد رسيد چنان كه در روايت موسى بن حبيب آمده به يوسف بن عمر نوشت : ( وقتى اين نامه به تو رسيد در كار گوسالهء عراق بنگر و آن را بسوزان و در شط بريز ) . گويد : يوسف ، خراش بن حوشب را بگفت تا زيد را از تنهء درخت فرود آورد و به آتش بسوخت ، آنگاه بكوفت و در زنبيلى ريخت و در كشتىاى نهاد و در فرات ريخت . ( طبرى 10 / 4342 ) . -