حمد الله مستوفى قزوينى

457

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

يزيد مهلّب از آن شد دژم * بَر اندُه فزودش از اين كار غم 40 به بصره فرستاد و ياور بخواست * برادرش لشكر همىكرد راست حسن بصرى از جنگشان داشت باز * نماندى كس آيد به پيشش فراز فرستاد مروان به پيشش چنين : * « اگر ترك فتنه نگيرى در اين بسايم به سوهان چوبى تنت * كه در فتنه نبود دگر گفتنت » حسن زين سبب هيچ ديگر نگفت * بُدش تن زدن نيز اندر « 1 » نهفت 45 نرفتى سپاهى به ياريگرى * فرستاد مروان در اين داورى ( 367 ) كه : « از لشكرت كس ز دستِ حسن * نخواهند آمد بدان انجمن بفرماى كو را كنم ز اين تباه * كه گردد روانه به پيشت سپاه » فرستاد پاسخ به پيشش يزيد * كه : « بايدت از اين فكر دورى گزيد اگر داد خواهد ظفر كرد كار * از اين بيش لشكر نيايد به كار 50 وگر بود خواهد به كوشش شكن * به گردن چه گيريم خونِ حسن ؟ » از آن پس روان شد به پيكار زود * بَرِ ديه وضّاحه « 2 » آمد فرود درآمد از آن‌روى شامى سپاه * دو رويه زِ هم هردو شد رزمخواه چو صف بركشيدند بر دشتِ جنگ * برفتند شامى سپه بىدرنگ در آن ديه در غلّه آتش زدند * از آن قومِ بصره هراسان شدند 55 نكرده نبردى به راه گريز * نهادند رو ، كس نجستى ستيز يزيدِ مهلّب به بانگ و فغان * نكوهش نمودى بر آن مردمان كه : « از خود نداريد شرم اى سران * كزين گونه جوييد از ايدر كران « 3 » » نگشتند كس باز از ايشان به راه * گذشتى بر او خيل خيل آن سپاه يزيد اين‌چنين گفت : « بادا تفو * بر آن كس كه دارد چنين طبع و خو 60 بَر او هم كه بر لشكرى اين‌چنين * كند اعتماد و درآيد به كين بلى بىوفايى از اهلِ عراق * ز نو نيست ، پُر اوفتاد اتفاق كه با خاندانِ رسُول و على * همين حالشان بُد ز بىحاصلى

--> ( 1 ) ( ب 44 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ تراندر . ( 2 ) ( ب 51 ) . : وضاحيه . ( 3 ) ( ب 57 ) . در اصل : كرين كونه جويذ ؟ ؟ ؟ از اندر كوان .