حمد الله مستوفى قزوينى
442
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
از او كرد درخواه يك مرد را * كه تا خود تباهش كند مَر ورا « 1 » سليمان به دو داد از ايشان مهين * غُلّى بود بَر گردنش آهنين ستد تيغى عبد اللّه از چاكرى * كه نَبود به كُندى چنان ديگرى سليمان به دو گفت : « بَر فرق زن * كه بَند است بر گردنِ اهرمن 135 نپذرفت و بر گردنش زد چنان * كه سر از تنش شد جدا در زمان به زخمى غُل و گردنِ او بريد * وز اين هركسى لب به دندان گزيد « 2 » سليمان چو آن زخم و آن تيغ ديد * سخن از شگفتى چنان گستريد : « شما راست اين قوّت از كردگار « 3 » * عطايى و ميراثى اندر تبار و گرنه بدين تيغ ناخوش خيار * نشايد بُريدن چنين خوار خوار » 140 به شهرِ دمشق آنگهى شد زِ راه * در او اخترِ دولتش شد سياه وفات سليمان عبد الملك به تن ناتوان گشت آن نامور * بدانست كآمد زمانِ گذر به عمّزاده ، عُمْر بن عبد العزيز « 4 » * ولايت سپرد از براى دو چيز يكى آنكه او را مدد كرده بود * دوم آنكه پُر پاكدامن نمود پس از وى به نام برادر يزيد * ولىعهدى از حُكم او شد پديد 145 كه دانست بعد از عُمَر گر به كار * نباشد ولىعهد كس اختيار بيفتند قومِ امّيه زِ كار * عمر هاشمى را كند اختيار نوشت اندر اين عهدى و مُهر كرد * به خازن سپرد آن خردمند مرد « 5 » به دو گفت : « بعد از من اين خط گشا * كه گردد ولىعهدِ من پادشا » ( 363 )
--> - انداخت . ضربت او علاوه بر قطع سر و گردن به ساعد و پهلوى آن مقتول تأثير كرد . در سال يكصد و چهل و پنج هجرى منصور عباسى او را با افراد خانوادهء علوى كشت . ( كامل 7 / 236 ) ( 1 ) ( ب 131 ) . در اصل : كند مرد را . ( 2 ) ( ب 136 ) . در اصل : بدندان كريذ . ( 3 ) ( ب 138 ) . در اصل : از بروردكار . ( 4 ) ( ب 142 ) . : عمر بن عبد العزيز بن مروان . ( 5 ) ( ب 147 ) . : رجاء بن حيوة .