حمد الله مستوفى قزوينى
423
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
نداريم پايابشان بىگمان * چه تيزى كنيم « 1 » از براى زمان همان بِه كنم شهر بر خود حصار * كه تا خود چگونه شود روى كار مگر باز صلحى توان جست ازو * نبايد به خيره شدن جنگجو » سپه گشت خستو و حصنِ حصار * قوى كرد و كردند در وى قرار 230 قتيبه به ارگنج شد با سپاه * ورا كرد محصور تا چندگاه زِ كارش به تنگ آمدند شهريان * درِ صلح زد هركسى آن زمان بر آن صلح كردند هركس كه او * در آن شهر و اين كار بُد فتنهجو سپردندشان سربهسر ز آن ديار * برآمد شمر چارباره هزار قتيبه تبه كردشان سربهسر * نُبد هيچكس را امان زو به سر 235 بترسيد خوارزمشه چون سپاه * ازو بازگردد بدين سو به راه بَدى بيند از قوم آن مردمان * گرفت و بدين قوم داد آن زمان زن و مرد هفتاد باره هزار * بُدند و اسيران شدند خوار خوار به ملك خراسان سپه بردشان * به نزديك خود بندگان كردشان فتح سمرقند قتيبهء مسلم را پس از سغد « 2 » پيشش خبر شد به راه * كه طرخون زِ سغدى سران شد تباه 240 بدان كين كز اسلاميان صلحجو * شد او سغدى آورد « 3 » خونش به جو يكى مردِ غورى لقب را امير * بر آن شهر كردند بَر خيره خير سمرقنديان نيز هم زين سبب * گرفتند دورى ز حُكم عرب قتيبه از اين كار شد خشمگين * سپه كرد در كارِ كوشش گزين برادرش را داد بهرى از آن * به سوى سمرقند كردش روان 245 خود و لشكرى « 4 » همچو غرّان پلنگ * به سغد اندر « 4 » آمد زِ ره بىدرنگ از آن شهر غورى به زنهار پيش * شد و برد بيرون از آن كارِ خويش
--> ( 1 ) ( ب 226 ) . در اصل : جه تيرى كنيم . ( 2 ) ( ب 239 ) . در اصل : بس از سعد . مصراع دوم ، در اصل : ز سعدى . ( 3 ) ( ب 240 ) . در اصل : سعدى آورد . ( 4 ) ( ب 245 ) . در اصل : جو دو لشكرى . مصراع دوم ، در اصل : بسعد اندر .