حمد الله مستوفى قزوينى

392

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

سَرِ شاهِ رتبيل از تن جدا * نكرده ، نگردد ازو با زِ جا بشد عبد رحمنِ اشعث چو باد * ز كوفه سوى سيستان رو نهاد هرآن ملك از آن پيش ز اسلام بود * به مردى دگر ره تصرّف نمود 920 بسى ديگر از كشورِ هندوان * به فرمان درآوردش آن پهلوان جز اين اندر آن ملك كارش نبود * كه دشمن همى كُشت و كشور گشود نمىيافت هندو امان زو به سر * در اين كار رتبيل شد چاره‌گر كه صلحى پديد آيد اندر ميان * بدادند مالى گران هندوان به پيمان كه هرسال هفصد هزار * فرستد درم هندوان ز آن ديار 925 به حجّاج از اين ابن اشعث پيام * فرستاد تا صلح باشد تمام نپذرفت حجّاج آن صلح و گفت : * « چگونه خلافم كنى « 1 » در نهفت ؟ كه فرمايمت جنگ با بَدسگال * تو در صلح كوشى به جاىِ جدال چو پاسخ بخوانى از آن بازگرد * از آن هندوان جو بتندى نبرد كه تا مُلك هندوستان سربه‌سر * در اسلام نآرى مَخار ايچ سَر 930 و گرنه سپه با برادر سپار * كه اسحق « 2 » جويد مَر آن كارزار » چو آمد بَرِ عبد رحمن پيام * از اين گشت عاصى بَر آن خويشكام مهانِ سپه را طلب كرد و گفت * كه : « چندين چه دارم سخن در نهفت كه حجّاج را نيست زين كار باك * كه گردند لشكر به خيره هلاك همى عرصهء ملك خواهى فزون * بدين آشتى نيست خستو كنون 935 در اين صلح چون من سرافراشتم * صَلاح دو رويه نگه داشتم كه هم عرصهء مُلك شد بيشتر * هم اسلاميان را نشد خون هَدَر ببينيد تا چيست تدبير كار * كه كارى چنين كس نگيريد خوار « 3 » اگر جان فدا كرده جوييد جنگ * بَدَل نام از اين صلح كرده به ننگ وگر اندر اين راى ديگر زنيد * كز او دل به يكبارگى بَركنيد 940 نخواهم جدايى گزيد از شما * برون نيست زين هردو تدبيرِ ما » چنين يافت پاسخ كه : « دل ز آن پليد * از اين كار بايد بكلّى بُريد

--> ( 1 ) ( ب 926 ) . در اصل : جكونه حلافم كنى . ( 2 ) ( ب 930 ) . : اسحاق بن محمّد بن اشعث بن قيس . ( 3 ) ( ب 937 ) . در اصل : نكيرند خوار .