حمد الله مستوفى قزوينى

370

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

برآمد يكى سنگ بر كعبه خوار * همان لحظه زين كار شد روز تار « 1 » به يك بار شد منكسف روىِ « 2 » مهر * چو خالى سيه شد به روى سپهر 505 برآمد يكى گَرد و بادى دمان * تو گفتى زدى بَر زمين آسمان ز حجّاجى از صاعقه چند تن * بمردند حالى در آن انجمن بترسيد شامى از اين صعب كار * رها خواستى كردن آن كارزار در آن جنگ حجّاج‌شان داد دل * كه بايد از اين داشتن شاد دل كه : « اين است زِ آثار فعلِ نجوم * نبايد شمردن مَر اين كار شوم 510 به ما بر هرآن چيز امروز بود * دگر روز خواهد بديشان نمود » دگر روز از حكمِ پروردگار * در آن شهر شد صاعقه آشكار ز قومِ زبيرى تنى چند سوخت * وز اين كارِ حجّاجيان برفروخت چو در شهر تنگى به غايت رسيد * ز مردن بسى خلق شد ناپديد زبيرى بسى داشت خُرما به شهر * از آن لشكرش را همى داد بَهر 515 يكى مرد و شهرى بسنده « 3 » كجا * كه روزىرسان نيست غير از خدا ز بيم روان هريكى ز آن ديار * شدندى به نزديك حجّاج خوار چو عبد اللّه ابن زبير اين شنيد * در آن كار از اين در سخن گستريد : « بخوردند خرماىِ من سربه‌سر * گرفتند اكنون زِ حكمم گذر » از اين گفتن او را نُبد هيچ سود * زِ بيمِ روان خلق مىرفت زود 520 بسى كس نماندند او را به بَر * چنين تا كه رفتش برون دو پسر « 4 » چو حال اين‌چنين گشت ، حجّاج مرد * فرستاد و پيغام از اين‌گونه كرد كه : « چون با تو لشكر نماند اين زمان * به زنهار آ تات جويم امان بكوشم كه مهتر نوازد ترا * نكويى كند بَد نسازد ترا » زبيرى از اين كار با مادرش * سگاليد تا چيست اندر خورش « 5 » 525 ز رفتن به زنهار و جُستن نبرد * وگر اعتكاف اندر آن خانه كرد

--> ( 1 ) ( ب 503 ) . در اصل : روزبار . ( 2 ) ( ب 504 ) . در اصل : منكشف روى . ( 3 ) ( ب 515 ) . در اصل : شهرى بسندد . ( 4 ) ( ب 520 ) . : حمزة بن عبد اللّه زبير ، حبيب بن عبد اللّه بن زبير . ( 5 ) ( ب 524 ) . : اسماء ذات النطاقين بنت ابو بكر .