حمد الله مستوفى قزوينى

351

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

« تو دانى كه پيوسته خواهانِ تو * بُدم ، بسته دل را به پيمان تو ز بهر تو از شاميان در نبرد * چگونه برانگيختم زود گَرد ز من هرچه پذرفته بودى به جا * نياوردى و دل نشد بَد مرا 105 چو بر تو برون آمدند كوفيان * نماندم رسد نايبت را زيان به بصره روان كردمش شب نهان * گرفتم من اين مملكت ز آن مهان ز بهر توام كرده صافى چنين * چه فرمايى اكنون مرا اندر اين ؟ » نهاده از اين بود با خويشتن * دهد مُلك كوفه به دو بىسخن بَريدى فرستاد نزديك او * ولى پاسخ آمد نَه بر آرزو 110 چو دانا و گُربز « 1 » بُد ابن زبير * نبود اين سخن پيش او جايگير مَر آن حيله را داد حيلت جواب * فرستاد پاسخ بَرش در شتاب : « اگرچه بَرم هست روشن چو ماه * كه هستى به جان و دلم نيكخواه ولى ديگران را دگرگون گُمان * به من بَر ز كارت بود اين زمان بدان تا شود همگنان را يقين * تو از شهر كوفه جدايى گزين 115 امارت به كوفه به عمّر « 2 » سپار * كه باشد ز مخزوميانش تبار به پيش من آ تا رضاى ترا * بجويم فرستم ترا با زِ جا » چو آمد به مختار پاسخ چنين * نمىديد بهبود خود را در اين نشايست گشت از عمر جنگجو * نه كوفه سپردن به ميرى به دو درآورد تدبير و حيله به كار * فرستاد لشكر بَرش بادْوار 120 درم داد و خشنوديش جُست مرد * به خوف و رجا چند پيغام كرد عُمر روى در كوفه رفتن نديد * درم بستَد و سوى بصره كشيد به افسوس مختار كس آن زمان * فرستاد پيش زبيرى در آن كه : « عمّر ز كوفه جدايى گزيد * برفت و به بصره درون آرميد سِزد گر به كوفه فرستى ورا * كه كوشم به خدمت‌پرستى ورا » 125 زبيرى بدانست كافسوس‌گر * از اين كار گشته است آن نامور برنجيد ليكن هويدا نكرد * همى كرد تدبير كارِ نبرد به كين هريكى خواست لشكر كشيد * بهانه همىكرد هريك پديد

--> ( 1 ) ( ب 110 ) . در اصل : جو دانا و كريزيد . گُربز - مكار ، محيل ( فرهنگ فارسى معين ) ( 2 ) ( ب 115 ) . : عمر بن عبد الرحمان بن حارث المخزومى . مصراع دوم ، در اصل : ز محروميانش دمار .