حمد الله مستوفى قزوينى

308

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

نپذرفت گفتارش آن ساده مرد * روان گشت با اهل بيتش چو گَرد به غير از زنان بُد ز مردان شمار * صد و چل وز ايشان چهل بُد سوار همان روز [ كو ] شد ز مكّه برون « 1 » * ز مُسلم به كوفه درون ريخت خون حسين چون ز رَه چند منزل بُريد * به پيشِ كسانِ يزيدى رسيد 105 كه با بيت مالِ يمن سوى شام * شدندى به راه آن سران ز آن مقام حسين پاك بستَد از آن مردمان * بگفتا : « خليفه منم اين زمان يزيد از كجا ، سرورى از كجا * چرا او شود در جهان پيشوا ؟ » چو ز آن راه يك بهره ديگر بريد * فرزدق « 2 » ز كوفه به پيشش رسيد نبود از عبيد اللّه او را خبر * كز او روز بَر مُسلم آمد به سر 110 حسين باز پرسيد از او حال گفت * كه : « با تُست كوفى به دل درنهفت زبان با يزيدش در اين ماجرا * به جان‌اند جويا جمال ترا و ليكن ندانم قضا چون شود * كه كار از قضا بر دگرگون شود » حسين شد شتابنده بر راه بر * كز آن پيش دشمن شود با خبر درآرد مگر شهرِ كوفه به چنگ * وز آن پس بَرد لشكر از وى به جنگ 115 ندانست خصمش از او آگه است * وز آن كرده دستش ز كين كوته است فرستادن عبيد اللّه زياد ، عمر سعد را به جنگ حسين ( رضعه ) « 3 » زِ پيش يزيد آنگه آمد خبر * به پيش عبيد اللّه خيره‌سر كه : « از شهرِ مكّه ، حسين شد به راه * زِ كوفى سَران جست خواهد پناه « 4 » نگر تا كه غافل نگردى زِ كار * كه خواهد به دام تو افتاد خوار همه راهها را به لشكر بگير * سخن گو ز شمشير و گوپال و تير 120 اگر كرد بيعت رها كن ورا * و گرنه سر از تن جدا كن ورا » به هرسو عبيد اللّه آنگه سپاه * فرستاد و بگرفت يكباره راه

--> ( 1 ) ( ب 103 ) . در اصل : همان روز شد ز مكّه برون . ( 2 ) ( ب 108 ) . منظور « فرزدق همام بن غالب ، شاعر بزرگ عرب » . ( 3 ) عنوان . در اصل : عبد اللّه زياد . عمر بن سعد بن أبى وقاص . ( 4 ) ( ب 117 ) . در اصل : خواهذ تباه .