حمد الله مستوفى قزوينى

351

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

به دور و به نزديك مكّه سپاه * بفرمود تا شد پيمبر به راه به هرسوى شد لشكرى همچو شير * سرى از صحابه بر ايشان امير على شد بَرِ قوم طى آن زمان * سپه بُرد مانند فيل دمان 7480 چو عدّىّ حاتم شد آگاه ازاين * كز اسلام خواهند از او جُست كين زن و بچّه و هرچه شايست برد * ببرد و سوى شام از او ره سپرد به جا ماند در خانه‌اش خواهرش * دگر هركه بودند فرمانبرش على چون بيامد بَرِ قوم طَىّ * بسى كس نبودند مانده به حىّ على كرد چندى از آن دستگير * از آن جمله شد دخت حاتم اسير 7485 به شهرِ مدينه بَرِ مصطفى * بياوردشان زود شيرِ خدا در آن مرز بتخانه‌اى بُد بزرگ * نهاده در آنجا بتان سترگ هميدون بسى خواسته اندرآن * ز هرگونه‌اى چيزها بىكران على اندر آورد آن را ز جا * شكست آن بتان را به امر خدا وز آنجا به سوى مدينه كشيد * نبى چون اسيران طى را بديد 7490 بسى دختر حاتمى را نواخت * به نزديكى خويشتن جاى ساخت ز هرگونه ترتيب او راست كرد * نماندى كه باشد ز چيزى به درد پس آنگاه از شام يك كاروان * بر آهنگ طى گشت از آنجا روان بديشان سپردش رسول إله * گُسى كرد او را به خوبى به راه چو خواهر به پيش برادر رسيد * بر او از نكوهش سخن گستريد 7495 كه : « اين بود مردى و غيرت ترا ؟ * كه در دست دشمن بماندى مرا اگر نيستى آنكه اسلاميان * نگردند هرگز به گِردِ زيان تو سر از ميان كهان و مهان * چگونه برآورديت « 1 » در جهان ؟ از اين ننگ نامِ تو تا جاودان * به بَد بازگفتندى اندر جهان » به پوزش درآمد برادر برش * به دست آوريدى دل خواهرش 7500 چو خشنود شد زو زن نيكخو * از آن پس چنين گفت خواهر به دو كه : « ايدون نشستن نه اندرخور است * چو اسلام را دادگر ياور است اگر نام خواهى به دنيىّ و دين * برو دوستى با محمّد گزين

--> ( 1 ) ( ب 7497 ) . برآورديت ( ؟ ) : برآوردىات ( ؟ ) ؛ برآوردى تو ( ؟ )