حمد الله مستوفى قزوينى

343

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

اگر چند بُد حصن بارو حصين * خرابى پذيرفت در كار كين 7295 نه بارو بماند و نه خانه ، نه جا * درآمد سراسر به زودى ز پا از آن جايگه بىكران خواسته * ببردند هرگونه آراسته به ديهى ز طايف دلاور سپاه * از آن پس رسيدند بر طَرْفِ راه كه بود اندراو خواسته بىكران * ز هرگونه‌اى بود نعمت درآن پيمبر بديشان فرستاد مَرد * كه زنهار جويند از او در نبرد 7300 نكردند كس التفاتى بدين * همان خواستند جنگ جُستن ز كين پيمبر بفرمود كان ده خراب * بكردند از اين مردمان در شتاب از او نيز نعمت فزون از شمار * ببردند اين لشكرِ نامدار سوى شهر طايف جهانجو سپاه * از آن پس رسيدند از طَرْفِ راه گروه ثقيفى و هركس كه بود * به ترتيبِ كوشش شتابيد زود 7305 دَرِ شهر بستند محكم چو سنگ * برفتند بر بارو از بهرِ جنگ پيمبر سپه برد پيشِ حصار * به پيش و پس و از يمين و يسار به هرسو گروهى فرود آمدند * از آن مردمان جنگجويان شدند ز شيب و ز بالا دو لشكر به جنگ * يكايك ببردند از روز رنگ « 1 » وليك از بلندىِّ حصن حصار * همى تير اسلام نآمد به كار 7310 ز كفّار هر تير گشتى رها * سرى را فگندى ز ناگه ز پا نبى گفت تا منجنيق اين سپاه * نهادند بر باره هر جايگاه از آن پيشتر منجنيق اين سپاه * نبودند ديده به جايى به راه شگفتى از آن هركسى ماندند * خدا را برآن بر همىخواندند فگندند سنگ از بر منجنيق * شدى شهر از آن سنگ كانِ عقيق 7315 به حكم نبى باغهاشان خراب * بكردند اسلاميان در شتاب از آن شهر تا بيست روز اين سپاه * براين‌گونه بودند پيكارخواه نه گشتى مسخّر ز كوشش حصار * نه برگشتى اين لشكر نامدار ز طايف تنى چند از بندگان * شدند آن زمان از گريزندگان به نزديكى مصطفى آمدند * به دستش سراسر مسلمان شدند

--> ( 1 ) ( ب 7308 ) . در اصل : از زور رنك .