حمد الله مستوفى قزوينى
330
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
نخست اينچنين گفت : « شركِ خدا * نياريد « 1 » در دل نه بَد مرمرا » چنين بود پاسخ : « پذيريم اگر * ببخشد گذشته گنه سربهسر » نبى گفت : « دزدى از اين پس دگر * نسازيد از بيش و كم سربهسر » 7005 چنين بود پاسخ كه : « در خانه زن * ندزدد جز از شوهرِ خويشتن كه من چون نمىداد صخرم كفاف * بدزديدمى آنقدر بىخلاف » نبى گفت : « ز اندازه گر نگذرى * سزد گر به دزدى مرآن نشمرى » « 2 » نبى گفت : « خود را به كارِ زنا * نسازيد بدنام بهرِ هوا » چنين بود پاسخ كه : « آزاد زن * زنا خود چگونه كند بهرِ تن ؟ » 7010 به سيّد نگه كرد عمّر يكى * بخنديد در زير لب اندكى ( 149 ) وليك از پى صخر و هند اندرآن * نماندش ببينند آن ديگران نبى گفت : « فرزند را بىگناه * نسازيد « 3 » بر خيره ديگر تباه » به دو گفت : « اين كار از ما مبين * كه زاديم ما و تو كُشتى به كين » نظر داشت بر حنظله « 4 » زين سخن * كه در بَدْر شد كشته با انجمن 7015 نبى گفت : « فرزند از ديگران * نياريد و بر شوى بنديد آن » چنين پاسخش بود : « از اين درمگو * كه زشتست اين نوع گفتن ز تو » نبى گفت : « كز حكم يزدان و من * نپيچيد كس سر از اين انجمن » چنين گفت : « اگر داشتى اين هوا * نبودى نشستن بدينجا روا » چو شد كارِ بيعت بيكبار راست * پيمبر يكى كاسهء آب خواست 7020 در او دست زد ، تا زنان همچنان * به بيعت زدند دستها اندرآن از آن پس پيمبر درآمد به شهر * از آن شهر در ملك و دين يافت بهر دو ده بود رفته ز ماه صيام * كه رفت اندر او پيشواىِ انام ابو بكر چون شد سوىِ خان خود * از آن تازگى يافت در جان خود مُسُلمان شدش مادر و هم پدر * بياوردشان پيش فخرِ بشر 7025 كه بينند فرّخ رخِ مصطفى * پذيرند از او پاك دينِ خدا
--> ( 1 ) ( ب 7002 ) . در اصل : نيارند . ( 2 ) ( ب 7007 ) . در اصل : بشمرى ( 3 ) ( ب 7012 ) . در اصل : نسازند . ( 4 ) ( ب 7014 ) . حنظلة بن ابى سفيان .