حمد الله مستوفى قزوينى
مقدمهء مصحح 31
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
ز ايّامِ پيغمبرِ كامكار * درآور سخن تا بدين روزگار چو مبدأ ز دورِ محمّد بود * از آن يمن نظمت مخلّد شود تواريخِ ايّامِ اسلام را * به دست آور و زان طلب كام را . . . از آنرو در اين كار بستم ميان * گشادم به توفيق يزدان زبان در اين نامه از هفصد و چند سال * بگفتم حكايت ز هرگونه حال سخن شد به هر صد ده اندر هزار * به هفتاد و پنج آمد آن را شمار . . . چو در شخص مردم سه آمد نفوس * سه پيرايه كردم براين نوعروس نهادم نهادِ سخن بر سه قِسم * روان است شعر و حكايت چو جسم ز هر قسمى آمد كتابى پديد * دَرِ خانهء بخردى را كليد كه آن خانه زين گفتهء آبدار * شود رشكِ مينو و خرّم بهار كتاب نخستين ز كارِ عرب * پديد آمده نكتههاىِ عجب به « اسلامى » آن را لقب آمده * چو اسلام از اهلِ عرب آمده كتاب دوم شرحِ حالِ عجم * در او گشته پيدا ز بيش و ز كم به « أَحكامى » آن را نهادم به نام * چو بر حكمِ دين آن دُوَل شد تمام كتاب سئوم آمده از مغول * فروزنده چون از چمن برگِ گل به « سلطانى » آمد مرآن را خطاب * چو دارد به « سلطان دين » انتساب و نيز در خاتمت كتاب ظفرنامه طى ابياتى مضامين ياد شده را بدين نحو بيان داشته است : كنون زين سخن داستانى نماند * كه طبعم نه بر وى دُرر برفشاند چو سالم درآمد به حدِ چهل * خرد گشته شاهنشه مُلكِ دل به تاريخِ پيشين فزودم هوا * كه بُد ساز آن سربهسر بىنوا ز عهدِ نبى تا بدين روزگار * نبُد هيچ تاريخ نظم آشكار مرا آرزو كرد كاندر سخن * بپيوندم آن داستانِ كهن و ليكن به دل گفتم از طبعِ من * همانا نيايد نكو اين سخن ز مرد عملپيشه اين گفتگو * نيايد ، مجو اينچنين جستوجو . . . .