حمد الله مستوفى قزوينى

272

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

اگر ما نپذرفتى اين قوم خوار * نگشتى به ما بر چنين كامكار هرآن‌كو تن گرگ را پرورد * همان گرگ آخر تنش بر درد و ليكن از اين داستان باك نيست * كه تدبيرِ اين پيش ما اندكيست 5760 هرآن‌كو برآورد اين خر به بام * تواند به زير آوريدن مدام از اين پس چنان خوار داريمشان * كز ايشان نماند « 1 » ز خوارى نشان » ز اصحاب زيد ابن ارقم از اين * به عم گفت و او با رسُول گُزين دُژم گشت از اين گفت‌وگو مصطفى * عمر ديد گشته دُژم رُو « 2 » ورا بپرسيد موجب ، بگفتش رسول * عمر گُفت : « در كشتنش شو عجول 5765 كه او را دل از كفر هرگز تهى * نگردد ، ندارد ز دين آگهى » نبى داد پاسخ كه : « هست اين‌چنين * ولى زو ازآن‌رو نجوييم « 3 » كين كه گويند اعراب و قومِ قريش : * محمّد تبه مىكند قوم خويش » به دل كرد انديشه پس مصطفى * نبايد عُمر كار سازد ورا اگرچه شبنگاه بُد ، شد به راه * گران منزلى راند از آن جايگاه 5770 از آن مردم افتاد در گفت‌وگو * كه : « سيّد چرا شد چنين راهجو ؟ » ز سيّد يكى حال پرسيد باز * بر او كرد پيدا نهان بوده « 4 » راز صحابى چنين گفت پيش رسُول : * « در اين است معذُور ابن سَلُول كز آن پيش كآيى بدين بوم‌وبر * در اين كشور او خواست شد تاجور كنون چون ترا گشت اين سرورى * شگفتى از او نيست اين داورى » 5775 چو آمد به ابنِ سَلُول اين خبر * بيامد بَرِ پيشواىِ بشر براين كرد انكار و سوگند خورد * كه سيّد براو دل از اين پاك كرد از اين سرزنش يافت زيد و عمش * فزودى ز هركس غمى بر غمش بناليد از اين زيد در كردگار * كه كذّاب را حق كند شرمسار فرستاد آيت خدا در زمان * كه زيد و عمش راست گويند در آن « 5 »

--> ( 1 ) ( ب 5761 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ ماند ز . به هر دو صورت « بماند » و « نماند » قابل توجيه است . ( 2 ) ( ب 5763 ) . در اصل ( مصراع دوم ) : كشته درم رو . ( 3 ) ( ب 5766 ) . در اصل : از آن زو نجوييم . ( 4 ) ( ب 5771 ) . نهان بوده - پنهان مانده ، نهانى . ( 5 ) ( ب 5779 ) . رجوع شود به سورهء منافقون ( 63 ) از قرآن كريم .