حمد الله مستوفى قزوينى
266
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
حذيفه بترسيد از او نيز هم * بپرسند احوالش از بيش و كم ز حيلت درآن پيشدستى نمود * ز همپهلوى خويش پرسيد زود كران شد ز بيگانگى در نهان * ندانست حالش كسى زآن مهان 5635 چنين گفت صخر آنگهى با قريش * كه : « ما را بد آمد از اين كار پيش اگر نيستى غير از اين گرد و باد * نشايستى اينجا دگر ايستاد بويژه كه شد دوست با بدگمان * هر آنكس كه بُد يارِ ما اين زمان محمّد گر آگاه گردد ز كار * ز ما هم در اين شب برآرد دمار روان گشت بايد هم امشب چو باد * نشايد در اين بوموبر ايستاد » 5640 بگفت اين و يكباره برخاستند * هزيمت شدن را بياراستند هر آنكس كه بار گران داشتند * در آن مرز يكباره بگذاشتند بتيزى برفتند از آن جايگاه * نيستاد كس با كسى زآن سپاه حُذَيْفَه به زودى بَرِ مصطفى * بيامد وز اين كرد آگه ورا نبى را چنين گُفت : « چون صخر راه * سپُردى در آن لحظه زآن جايگاه 5645 بتيزى چنان بر شتر برنشست * كه برپاى كرد آن هيون بسته دست درآورد از او دست و دستش گشاد * توانستمى داد جانش به باد ولى چون اجازت نبود از رسول * به قصد روانش نگشتم عجول » نبى گفت : « از اين پس قريشى ز ما * نگردد به پيكار رزمآزما ( 122 ) ولى ما از آن قوم جنگآزما * شويم و شود كار بر كامِ ما » 5650 به شوّال اين لشكرِ بىكران * رسيد و گزيد از مدينه كران دو لشكر برآسُود در كار جنگ * كسى را نشد دل از آن كار تنگ رفتن رسول ، عليه السّلام ، به غزو جهودان بنى قريظه پس آيت فرستاد پروردگار * كه : « بر جنگِ دشمن برآراى كار ز قوم قريظه « 1 » كسى را ممان * سرآور بر ايشان به زودى زمان كه ايشان مرا و ترا دشمناند * برآيند ، بيخت ز بن بركنند »
--> ( 1 ) ( ب 5653 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ ريضه .