حمد الله مستوفى قزوينى

263

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

بزد تيغ و آن اسپ را كرد پى * بتندى بيامد به پيكارِ وى به دو گفت : « زخمِ يلان پاى دار * كه سَر مىخورد با تنت زينهار » 5560 نهادند پيمان كه در رزمگاه * نخواهند يارى كسى از سپاه برآويختند آن دو جنگى بهم * چو فيل دمان و چو شير دُژم به خشت و تبرزين و گوپال و تيغ * ز هم جنگجو هردوان بىدريغ ز شبگير تا خور ز گردون بگشت * همى رزم جُستندى از هم به دشت هر آن حمله كردى يكى بر دگر * همىكرد رد آن دگر سربه‌سر 5565 يكى زين نشد بر دگر پادشا * دورويه نظاره بر ايشان سپاه از آن پس على گفت : « اى ديو رنگ * نگفتى كه ياور نخواهم به جنگ ؟ برادر به ياريّت آمد ز راه * ولى هردو را كرد خواهم تباه » نظر عمروِ عنتر از آن‌سو فگند * على زآن رسانيد بر وى گزند بزد تيغ و پا كردش از تن جدا * بزد عمرو دست و برافراشت پا 5570 بيفگند زآن‌سان به دو پاىِ خود * كه بودش خطر گر نمىكرد رد به دو گفت ك « ز مكر « 1 » بر من چنين * شدى چيره‌اى حيله‌گر روزِ كين خردمند از اين درسرايد سخن * كه حيله ز سستى كند رزمزن » على گفت : « در جنگ حيله نكوست * بويژه كه خونت روان زو به جُوست به جنگ ار شود راست كژ ، به كه راست * براين كار دستورى از مصطفاست » 5575 از اين زخم كافر در آن رزمگاه * بيفتاد خوار و بدان شد تباه على گشت پيروز در رزمگاه * بر مصطفى آمد آن رزمخواه دعا كرد او را رسُولِ إله * كه او بود پشت و پناه سپاه دلِ كافران شد شكسته از اين * دگر كس نيارست از او جُست كين از آن پس هر آن‌كس كه نامش شنيد * تو گفتى روانش ز تن برپريد * 5580 ز غطفانيان « 2 » بود مردى هُمام * كه بودى نُعَيْم بن مَسعود نام مسلمان شد و دل ز كافر بُريد * نهانى به شب پيش سيّد كشيد به دو گفت : « مىخواهم از بهرِ دين * كنم كارى ، اكنون چه بينى در اين ؟ »

--> ( 1 ) ( ب 5571 ) . در اصل : كفت كر مكر . ( 2 ) ( ب 5580 ) . در اصل : عطفانيان .