حمد الله مستوفى قزوينى

236

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

هر آن‌كس در آن شهر بُد زين سپاه * برهنه سر و پا ، دوان شد به راه به آزرم « 1 » اسلام و خويشانِ خويش * برفتند هركس به جنگِ قريش به مهر نبى دخترش فاطمه * برون آمده بود همچون همه 5000 همىرفت گريان برآن روى راه * زنى خادمه داشت او را نگاه چنين گفت با فاطمه خادمه : * « نشايد ترا رفت همچون همه كه در كارِ تو پاك شوى و پدر * نباشند راضى از اين دربه‌در بمان تا من آرم به پيشت خبر * ز احوالِ آوردگه دربه‌در » نشست فاطمه ، « 2 » خادمه پوى پو * به آوردگه اندر آورد رُو 5005 بيامد به آوردگَه برگُذشت * از آن كشتگان هريكى درگُذشت ز ناگاه پيشِ برادر رسيد * چنين گفت چون روىِ آن كشته ديد : « حرام است روىِ تو ديدن مرا * از آن پيش بينم رخِ مصطفى ز پيش برادر چو زن برگذشت * پدر ديد كُشته برآن طَرْفِ دشت به دو نيز هم التفاتى نكرد * بيامد به پيش پيمبر چو گرد 5010 ورا ديد و شيرخدا را بهم * ز ديدارشان زن جدا شد ز غم بيامد به نزديكىِ فاطمه * خبردادش از كارِ لشكر همه به شهرش گُسى كرد از آن جايگاه * زنِ خادمه شد به آوردگاه بَرِ كشتگانِ خود آمد چو باد * ز خونِ دل از ديده چو « 3 » برگشاد ز شهرِ مدينه مُسُلمان سپاه * پياپى رسيدى به آوردگاه 5015 بجُستى همى هركسى خويشِ خويش * كه بودند كشته به دستِ قريش گروهى به يارىّ اسلاميان * به پيكار بستند در كين ميان از آن مردمان بُد يكى حنظله « 4 » * چو شيرى كه از بند گردد يله برآمد بَرِ صخر بر كوه زود « 5 » * همىخواستى زو نبرد آزمود برافراخت دست و برآهخت تيغ * زدن خواست بر گردنش بىدريغ

--> ( 1 ) ( ب 4998 ) . آزرم : جانبدارى ، طرفدارى ، پشتيبانى . ( 2 ) ( ب 5004 ) . شايد : « نشد فاطمه » ، يعنى با ديگران نرفت و همان‌جا ماند . ( 3 ) ( ب 5013 ) . جو - جوى : نهر آب . ( 4 ) ( ب 5017 ) . در اصل : حنطله : حنظلة بن أبى عامر ، غسيل الملائكه . ( 5 ) ( ب 5018 ) . در اصل : كوه رود .