حمد الله مستوفى قزوينى

234

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

كه از سوزنى زخمِ اين كمتر است * از اين ترس بردن نه اندرخور است » بديشان همىگفتى او : « دردِ جان * به تن در از اين زخم بينم عيان 4950 بويژه كه گفتى محمّد به من : * به جانت درآورد خواهم شكن كنون او سخن را در اين راست كرد * نخواهم رها گشت از اين سختْ درد » چنين بود و بر راهِ مكّه روان * به دوزخ شد از تن مر او را روان پيمبر چنان هم ستاده به پا * همىكردى اسلاميان را ندا كه : « اى مؤمنان از برم خوارخوار * گريزان مگرديد از اين كارزار » 4955 نشد باورِ كس كه او زنده است * وز او دين و دولت فروزنده است در اين حال عبّاس و عمّر به هم * رسيدند پيش خديوِ امَم چو پُرخون بُدش روى نشناختند * به هر سوى در جُستنش تاختند پيمبر عمر را بديد و بخواند * دو مهتر بر آوازِ او پيش راند عمر رفت و عبّاس شادان برش * همى بوسه دادند پاى و سرش 4960 نبى روى بر روىِ اصحاب خويش * نهاد و بر آن گريه آورد پيش عمر گفت : « مردم به تو اين زمان * دگرگونه دارند از اين كين گمان اگر زآن‌كه آگاه گردد سپاه * كه برجاست « 1 » زنده رسُولِ إله بيايند نزديك تو سربه‌سر * كه هستند زنده سپه بيشتر » نبى گفت عبّاس را : « بانگ كُن * كه بانگت بلند است گاهِ سَخُن » 4965 از آن كوه عبّاس كردى ندا * كه : « زنده‌ست اى مؤمنان مصطفى » هر آن‌كس كه بشنيد آوازِ او * تو گفتى كه شد بخت دمسازِ او اگر چند خسته بُدند آن گُروه * برفتند پويان برآن تيغ كُوه ابو بكر با طلحه و با زُبير * به بالا شدند شادمانه ز زير على نيز چون بانگِ عبّاس يافت * از آوردگه پيشِ سيّد شتافت 4970 نبى را على گفت : « رُو پاك‌كُن * كه نشناسدت كس مگر از سَخُن » نبى آب جُست ، آب آنجا نبود * على اندراين كار چُستى نمود بشد ، بر سپر آب آورد پيش * پيمبر بدان شست رخسار خويش لوا بود افتاده آن جايگاه * على برگرفت آن لوا را ز راه

--> ( 1 ) ( ب 4962 ) . در اصل : برخاست زنده .