حمد الله مستوفى قزوينى
224
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
4735 به دو گفت : « اگر زآنكه پيغمبرى * چرا از ستم مرزِ من بسپرى ؟ » سواران گرفتند گِرداندرش * زدند و شكستند يك تن سرش همىخواستند كردن او را تباه * از آن منعشان كرد رسُول إله « مگوييد » گفتا : « ش چيزى دگر * كه نهش چشمِ دل هست و نهش چشمِ سَر » رزم مسلمانان با كفّار قريش در احد چو خورشيد يك نيزه بالا كشيد * پيمبر به نزديك دشمن رسيد 4740 پسِ پشت خود كرد در جنگْ كوه * كه لشكر نگردد ز كوشش ستوه سوى ميسره شد زُبَيْرِ عوام * صد از شيرمردانِ با فرّ و نام چو مِقْدادِ « 1 » أَسْوَد سوى ميمنه * سپه برد هم اينچنين با بُنه پيمبر به قلب اندرون با سپاه * همه دل نهاده بر آوردگاه به كوه احُد بر يكى بود راه * كه شايستى آمد به پشتِ سپاه 4745 فرستاد پنجاه تن زين سپاه * كه دارند آن را ز كافر نگاه نمانند « 2 » كفّار از آن جايگاه * درآيند ناگه به پشت سپاه چنين گفت ك « ز ما شكن هركدام * بيابد ، شما برمداريد گام كه تا من رسم باز پيشِ شما * كه نصرت مرا داد وعده خدا » دو ، پوشيد سيّد ، زره آن زمان * دو شمشير كرد او حمايل همان 4750 يكى نام عضب و « 3 » دگر ذو الفقار * بيامد چنين تا صف كارزار ازآنروى كافر هميدون سپاه * برابر درآورد در رزمگاه سوى ميمنه خالد ابنِ وليد * ابا پانصد « 4 » مرد از آن سو كشيد روان شد سوى ميسره عِكْرَمه * برفتند با او بسى از رَمه به قلب اندرون صخر بن حرب بود * بزرگان هر آن كو دلاور نمود 4755 چنان بودى آئين لواىِ قريش * بنى عبد دار آوريدى به پيش
--> ( 1 ) ( ب 4742 ) . مقداد بن عمرو . ( 2 ) ( ب 4746 ) . نمانند - نگذارند . ( 3 ) ( ب 4750 ) . در اصل : عصب و . ( 4 ) ( ب 4752 ) . در اصل : ايا بانصد .