حمد الله مستوفى قزوينى
219
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
به دو گفت صفوان : « عيالت به من * رها كن ، روان شو ، ميفزا سخن « 1 » ( 102 ) 4630 كه گر از محمّد ستانيم كين * ترا نيز هم ، نام باشد دراين » سوى باديه رفت شاعر ز راه * به گفتن همى گِرد كردى سپاه ز اعراب بىمر به گفتارِ او * زهرسو به مكّه نهادند رُو سپاهى گران شد در او انجمن * همه شيرمردانِ شمشيرزن از اين صخر بن حرب شد شادمان * بيامد به پيش سپاهِ دمان 4635 سپه راست كرد و برآراست كار * شمار سپه بُد سهباره هزار دو بهره پياده ، سديگر سوار * يكى بهره بر اسپ و اشتر چهار از آن هفتصد تن زره داشتند * به مردى ز هركس فره « 2 » داشتند سپهدارشان صخر بن حرب بود * كه بر كينه كينه از او برفزود بزرگان مكّى شده ياورش * هر آنكس كه نامى بُد از كشورش 4640 چو صفوان و چون حارث « 3 » و عِكْرَمَه * دگر عمرو عاص آن گزينِ رمه ابىّ خَلَف مهتر نامور * چو خالد كه بودش وليد آن پدر « 4 » چو عبد اللّه راهب از اوس كو * به رِدَّت ز اسلام پيچيد رو تنى چند را هم سر از دين بتافت * سوى مكّه پس از مدينه شتافت در اين حال گفتى به قوم قريش * كه : « چندان بود ، پس من آيم به پيش 4645 مدينى به گفتار من سربهسر * ز پيشِ محمّد بپيچند « 5 » سر سپاهى بدينسان ز مكّه به راه * روان شد به جنگ رسولِ إله ده و پنج مهتر از آن نامور * زنان را ببردند همه سربهسر
--> ( 1 ) ( ب 4629 ) . در اصل : ميفرا سخن . ( 2 ) ( ب 4637 ) . فره [ پهلوى : freh ] 1 - بسيار زياد ، افزون . 2 - خوب ، پسنديده . ( فرهنگ فارسى معين ) . البتّه در اين موضع معناى اوّل منظور است . منتهى از « فره داشتن كسى از كسى » معناى برترى و افزونى و تسلّط نيز مستفاد مىشود . اين تعبير در لهجه و گويش مردم بم كرمان و شايد هم ديگر جايها هنوز كاربرد دارد ، فى المثل مىگويند : فلان چيز يا فلان كس بر فلان چيز و فلانكس فره شده است ، يعنى مسلّط شده است و برترى و فضيلت يافته است و تحت سيطرهء اوست : نيز رجوع شود به بيت 4679 همين متن . ( 3 ) ( ب 4640 ) . حارث بن هشام . ( 4 ) ( ب 4641 ) . وليدان پدر ( ؟ ) ظاهرا يعنى : آن خالدى كه پدرش وليد بود ؛ شايد هم صورت اصلى اينگونه بوده است : چو خالد كه بودى وليدش پدر . ( 5 ) ( ب 4645 ) . در اصل : ببيجيد .