حمد الله مستوفى قزوينى

212

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

به دو گفت سلكان : « كنون همگنان * ز كارش پشيمان شدند بىگمان بدان آمدم اندراين تيره‌شب * به نزديكى تو نهان از عرب مگر خوردنى گيرم از تو به وام * گروگان نهم تا بدانند عام « 1 » 4485 تنى چند با من بدين آرزُو * نهانى به پيشت نهادند رُو ز تو شرمشان بود ، من پيشتر * برت آمدم تا بپرسم خبر به نزديك خرمابنان آن سران * نشستند دل پُر ز بارِ گران » به دو كعب گفتا كه : « فرمان بَرَم * چو فرزند آرى ، گروگان برم » به دو گفت سلكان كه : « اى يار من * به رسوائى من بود اين سخن 4490 سلاح آوريمت گروگان به پيش * كه آن بهتر آيد ز فرزند و خويش چه جوئى گروگان روزى خُوره * چو قحطيست اين جايگه يكسره سلاحت بود بهتر اندر نهان * كه باشد مؤونت ترا در جهان » سلاح از پى آن بر او ياد كرد * كه چون بود تن زيرِ ساز نبرد چو بيند ، نگردد به دل بدگمان * سرآرند بر وى به حيله زمان 4495 ازو كعب پذرفت و سلكان چو باد * به ياران خود زود آواز داد برفتند نزديكِ مردِ جهود * به تن راست كرده سلاحى كه بود نشستند و گفتند با همى بسى * ز سيّد سخن گفت بَد هركسى از آن جايگه پس تماشاكنان * برفتند در زير خرمابنان همىرفت كعبِ جفاپيشه پيش * پر از عطر كرده همه موىِ خويش 4500 ببوييد سلكان همى موىِ او * گرفته به دست و شدى سوىِ او ز نزديكِ خانه چو گشتند دور * برانگيختند از بدانديش « 2 » شُور بزد دست سلكان و مويش به‌چنگ * درآورد و بگرفت او را چو سنگ چنين گفت از آن پس به ياران : « دهيد * به كشتن سپاسى به خود برنهيد » بر او بربباريد چون ژاله تيغ * نبودى از او تيغ كس را دريغ 4505 بتيزى چو زو هركسى كين كشيد * يكى تيغ بر فرق حارث « 3 » رسيد همىرفت آهسته حارث ز پى * چو بُد زخم شمشير بر فرقِ وى

--> ( 1 ) ( ب 4484 ) . در اصل : تا بدانند غام . ( 2 ) ( ب 4501 ) . در اصل : بدانديش سور . ( 3 ) ( ب 4505 ) . حارث بن اوس بن معاذ ، از بنى عبد الاشهل .