حمد الله مستوفى قزوينى

206

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

4355 محمّد به‌جايست و مردى به‌جا * بر او گر توانى نبرد آزما چه گويى چنين گفتهء نابكار * اگر مردى از وى برآور دمار » چو پاسخ چنين يافت ، سوگند خورد * كه ياور نخواهد ز كس در نبرد رود با كسانِ خود از بهر جنگ * برآرد سر نامِ مردى ز ننگ نجويد براين خورد و آرام و خواب * به رسم شبيخون رود بر شتاب 4360 بشد اوّلين روز ذى قعده مرد * ز مكّه بر آهنگ جنگ و نبرد دو صد مرد جنگاورِ نامدار * برفتند با او سوىِ كارزار چنين تا به بنگاه قوم نضير « 1 » * برفتند كفّارِ جنگى دلير حصارى كه بودى به يثرب ديار * جهودان بُدندى در او بىشمار بُدى دوستش مهتران حصار * گرفت اندر آن قلعه مكّى قرار 4365 به شهر مدينه نيارست رفت * ز بيمش همىپوست بر تن بكفت همان ننگ بودش كزاو « 2 » خوارخوار * به مكّه رود باز ناكرده كار برآورد رنگى در آن از فُسون * كه از عُهدهء عهد آمد برون به شهر مدينه از آن جايگاه * فرستاد پنجاه تن را به راه كه ناگه بر او تاختن آورند * كسى را كه يابندشان بشكرند 4370 كه گردد درستىّ سوگندِ او * چو باشد از ايشان شده جنگجو سپيده چو از كوه سربركشيد * از اين قلعه كافر بدان‌جا رسيد به يك گوشه زآن شهر آن كافران * رسيدند و كردند رزمى گران ز انصار چندى در او كارِ گل * همىكرد ، گشتند از آن دلگسل دو تن را از ايشان بكُشتند زود * فگندند جايى كه برپاى بود 4375 وز آن جايگه كافر ناسپاس * سبك بازگرديد و رفت از هراس به زودى به نزديك صخر آمدند * وز آن‌جا به مكّه روانه شدند از آن بيم كآيد سپه در عقب * نيارستى استاد مردِ عرب ز بيم نبى شد گريزان به راه * همىراند چون باد جنگى سپاه خبر رفت پيش پيمبر از اين * كه كافر دگر ره پىافگند كين 4380 به بالين شير اندر آمد شغال * دو تن را تبه كرد اندر جدال

--> ( 1 ) ( ب 4362 ) . در اصل : قوم نصير ؛ « بنگاه » را در سيرت : « مقام‌گاه » آورده است . ( 2 ) ( ب 4366 ) . در اصل : بودش كرو .