حمد الله مستوفى قزوينى
204
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
چنين گفت ك « اى مردمانِ جهود * چرا چشم جانتان بكلّى غنود ؟ نه آخر به توريت در روشن است * كه ختم رسُل جملگى بر من است پذيريد از من كنون دين پاك * كه باشد رهايى در اين از هلاك » نكردند گفتار سيّد قبُول * ز پيكار پرداختندى فضول 4310 همى هريكى گفت : « ما چون قريش * نهايم اى خردپرورِ تازهكيش به ما بر گمانى مبر آنچنان * كه از ما هراسد هِزَبر دمان » پيمبر برنجيد از گفتشان * چو ديو هوا بُد شده جفتشان فرستاد و آن عهدنامه ببُرد * بدرّيد و زآن پس بديشان سپُرد كه : « پيمان به يك سو نهادم كنون * بشوييم دستِ دليرى به خُون » 4315 ز شهرِ مدينه از آن پس سپاه * بفرمود تا رو درآرد به راه كِنانه « 1 » بدان شهر فرمود سر * كه بُد عبد منذر مر او را پدر لواى نبى داشت حمزه به جنگ * برفتند جنگاوران بىدرنگ جهودان سراسر حصارى شدند * عزيزان يكايك به خوارى شدند مُسُلمان درآمد به گِردِ حصار * نكردند كس اندر او كارزار 4320 دو هفته جهودان حصارى بدند * ز فرمانبرى بعد از آن دم زدند به صلح از دَرِ جنگ برخاستند * ز سيّد اجازت در آن خواستند كه آيند بيرون از آن تنگ جا * بسازند با گفتهء مصطفى ز هرچيز گويد نگردند از آن * اگر خود همه بر سر آرد زمان در آن گشت دستورشان مصطفى * جهود اندر آن قلعه پرداخت جا 4325 برون آمدند آن جهودان همه * بفرمود پس پيشواىِ رمَه كه مردانشان را سراسر كشند * ز كينه به خاك و به خون دركشند زن و بچّه و خواسته سربهسر * ببخشند بر مؤمنان دربهدر چو قينقاع « 2 » را خزرجى دوست بود * به نزديك سيّد شفاعت نمود در اين كار عبد اللّه بن سَلول * شفاعتگرى كرد پيشِ رسول 4330 كه خونشان ببخشند و فرزند و زن * بديشان سپرد آن سرِ انجمن بدان تا ز يثرب به جائى روند * دگر اندر آن بوموبر نغنوند
--> ( 1 ) ( ب 4316 ) . كنانة بن عبد منذر ( ؟ ) ( 2 ) ( ب 4328 ) . در اصل : قعقاع .