حمد الله مستوفى قزوينى

200

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

كه چون بدر شد زآن سران بر تنم * بماند همه وام بر گردنم » 4225 به دو گفت : « وامت دهم بازپس * نمانم نيازت به گيتى به كس و ليكن چنان شو در اين ماجرا * خداى محمّد نبيند ترا و گرنه ز كار تو او را خبر * دهد تا نيابى بر او بر ظفر » ز صفوان چو بشنيد زين‌سان عمير « 1 » * بدان كارِ بد شد روان همچو شير يكى تيغ مانند يك قطره آب * ببرد و همىرفتى اندر شتاب 4230 شبِ تيره رفتى نهانى به راه * نبيند مگر رفتن او إله كه كفّار را بود از اين در گمان * به كارِ خدا ، ايزدِ غيب‌دان كه در روز بيند خدا هرچه هست * برآن نيستش تيره‌شب هيچ دست زهى قومِ بدبختِ گُم كرده راه * كز اين‌گونه دارد گمان در إله بيامد سروش و سخن گفت ازين * كه صفوان پىافگند در كارِ كين ( 94 ) 4235 چو آمد به شهرِ مدينه عمير * درآمد به مسجد روان خيره‌خير نبى بود و ياران به نزديك او * نبى كرد از اين كار از او جُست‌وجو بپرسيد از آن بدگمان مصطفى : * « چه كار است ايدر ، نگوئى ، ترا ؟ » چنين گفت : « بهرِ وهب آمدم * كه از مهر فرزند غمگين بُدم » نگشت اين سخن پيش سيّد قبول * نهان دلش كرد پيدا رسول 4240 عمير دلاور فروماند از اين * به دو گفت : « عرضه كن اين پاك‌دين » مسلمان شد و پور او همچنين * مسلمانى آمد به پيشش گُزين ز حكم پيمبر پدر با پسر « 2 » * به راه بيابان بُدى راهبر ز مكّه به سوى مدينه سران * شدندى به يارىِّ آن رهبران سهيل و گُزين پورِ او همچنين * اسيران بدند اندرآن دشتِ كين 4245 سهيل از نبى خواست كو را رها « 3 » * كند تا برد هردوان را بها نبى گشت دستور و او شد به راه * برفت و بها برد آن جايگاه بداد و خود و پور خود را خريد * وز آنجا به مكّه سراندر كشيد چو هركس اسيران خود را خريد * خريدار عمرو ايچ نامد پديد

--> ( 1 ) ( ب 4228 ) . در اصل : غمير . ( 2 ) ( ب 4242 ) . در اصل : بذر يا بسر . ( 3 ) ( ب 4245 ) . در اصل : كو رازها .