حمد الله مستوفى قزوينى

174

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

كه بر خيره خواهند گشتن تباه * به جنگ محمّد در آوردگاه چو بُد حضرمى كهترى زآنِ تو * بود بسته قومش به پيمان تو ( 83 ) اگر عمْرو شد كشته اندر نبرد * نشايد شود كشته يك دشت مرد به عامر سپار اين زمان خونبها * كه گردد جهانى ز كُشتن رَها » 3670 بشد عُتْبَه نزديكِ قوم قريش * سخن گفت از اين در ز اندازه بيش كه : « اى پُرخرد مهترانِ گُزين * چه جوييد بيهُوده اين جنگ و كين چو خويشيد « 1 » باهم دو جنگى سپاه * مسازيد بر خيره خويشى تباه وگر شفقتى نيست بر مرد خويش * مگرديد از اين دشمنِ جانِ خويش ببخشيد بر خويش و فرزند و زن * مجوئيد پيكار آن انجُمن 3675 كه آن نامداران ز بيچارگى * بكوشند جان را بيكبارگى اگر كُشته گردد يكى زآن سپاه * ده افزون از اين قوم گردد تباه هر آن كو كند ترك هرچيز هست * نشايد به پيكار او بُرد دست كه بىچيز باشد به هر كار چير * به چنگش چو روبه بود نرّه شير وگر از پىِ عمرو جنگ آوريد « 2 » * به گُفتارِ من زاين سخن بگذريد 3680 كه او بود چون كهترى مرمرا * دهم خونِ او را هم‌اكنون بها نخواهم چنين از پى يك دلير * به كشتن دهم جان يك دشت شير » « 3 » چو بو جهل از اين كار آگاه شد * به نزديك آن مردِ گُمراه شد به دو گفت : « چون عامر از تو بريد * نشايد ترا اين سخن گستريد به من گشت پيوسته آن نامدار * ترا نيست با كينِ او هيچ كار 3685 چو يك راه كردى مراو را رها * دگر ره چگونه دهى خُونبها ترا اين زمان باد در پس فتاد * چو بايد همىداد مرديت داد تو گر بازمىگردى از رزمگاه * بر او ما خود ايدر شويم رزمخواه » بشد عُتْبَه با خيمهء خويشتن * ز بو جهل رنجيده و ز انجمن * شبِ تيره‌گُون چون برآورد سر * چو مشك سيه شد جهان سربه‌سر

--> ( 1 ) ( ب 3672 ) . در اصل : جو خويشند . ( 2 ) ( ب 3679 ) . در اصل : جنگ آورند ؛ . . . ؟ ؟ ؟ كذرند . ( 3 ) ( ب 3681 ) . در اصل : يك دست شير .