حمد الله مستوفى قزوينى
172
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
دگر چاهها كرد يكباره كور * از آن كافران زين برانگيخت شور 3620 دگر روز چون لشكر كافران * رسيدند ، آبى نبود اندرآن به بىآب جايى فرود آمدند * به پيش يكى ريگ خامه شدند كه بُد حايل ديدن اندر ميان * چو كوهى بر آن دشت گشته عيان « 1 » برآن پُشته چندى از آن كافران * تماشاكنان يگان و دوگان به اسلاميان كرد هريك نگاه * كه چنداند و چون اين دلاور سپاه 3625 چو عُتبه برآن پُشته بنهاد رُو * هيونى به زيراندرش سرخ مو از اين رزمگاهش پيمبر بديد * براينگونه سيّد سخن گُستريد : « اگر كافرِ دون به گفتار اين * برفتى ، شدى ايمن از كار كين » به فرِّ رسالت همىبازگفت * نهانِ دل عُتْبَه را درنهفت چو زآن پشته كافر همىبنگريد * سپاه مُسُلمان كم از خويش ديد 3630 گمان بُرد چندى كمين كردهاند * همه دل پر از جنگ و كين كردهاند پژوهش نمودند كار سپاه * نشانى نديدند جايى به راه چو افزونى خويش كافر بديد * به افسوس از اين در سخن گُستريد كه چون نيست لشكر به دشت نبرد * مگر با خدا جنگ خواهيم كرد مكافات اين لاجرم از فلك * بيامد به پيكار ايشان ملك 3635 چو گشتند غرّه چنين آن سپاه * بر ايشان جهان كرد يزدان سپاه قتل اسود قرشى بر دست حمزه يكى كافرى بود أَسْوَد « 2 » به نام * كه در زُور بُد شيرمردى تمام چنين گفت با لشكر خويشتن : * « شوم ، آبى آرم از اين حوض من وگر كشته گردم در اين كين رواست * كه اين آرزو بر دلم پادشاست » چو نزديك آن حوض آمد عرب * روان گشت حمزه به عزم شغب « 3 » 3640 بزد تيغ و پا كردش از تن جدا * بيفتاد آن كافر تيره را
--> ( 1 ) ( ب 3622 ) . در اصل : دست كشته ع ؟ ؟ ؟ ان . ( 2 ) ( ب 3636 ) . مطابق سيرت رسول اللّه : أسود بن عبد الأسد . ( 3 ) ( ب 3639 ) . در اصل : شعب .